مدتيست فكر مي كنم يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه دعا كردن را همانجوري كه من مي خواهم خوب بلد است... من آدم مذهبي نيستم و دعا كردن را درست نمي دانم و نمي فهمم... ياد گرفته بودم كه چشمانم را ببندم و دلخواسته ام را در دل چند بار تكرار كنم و بعد نفس عميق بكشم و همچنان چشمانم را بسته نگاه دارم تا دليوري ريپورت آرزويم به خدايي كه نام مرا جايي سيو كرده و خوب مي شناسدم برسد و بعد نفسم را با خيال آسوده بيرون دهم و چشم بگشايم... اين كه آن خدا همان خدايي است كه ديگران از ميان خطوط كوفي كتابهاي ادعيه صدايش مي زنند، يا هم او كه چشمانش به دانه هاي تسبيح است و دلش براي ادا كردن نذر و نيازهاي موعود مي تپد و يك كانتر دقيق دارد براي ثبت و ضبط تعداد نشست و برخاستها و خم و راست شدنها ...هيچ وقت نفهميدم...
مدتيست انگار يكي هست كه جاي من چشم مي بندد و آرزو مي كند... اينكه آرزويش همان اميد و خواهش من باشد يا نه چندان مهم نيست... كسي هست كه نمي دانم كيست و جاي من نفس عميق مي كشد و مي دانم خوب آرزو مي كند يعني هماني را آرزو مي كند كه خوب است و آرزوست... اين را زماني حس مي كنم كه در اوج ناباوريها، در كنج تنهايي و دلتنگيها ، در استيصال بي سرانجامي يادها و غربت همهء فريادها ناگهان دلم مستي سكر آور مي خواهد و براي مزه اش زيتون سياه، نه براي فراموشي كه براي به شكرانه نشستن آرامشي خدايي!... زماني كه ياد دستان تو دستان سرد مرده از هراسم را احياء مي كند... واين تحفهء پر آرامش شراب كهنهء بي نظير و اين معجزهء مسيحايي ياد دستان تو، آنقدر خيال انگيز و دورند كه من با چشمان بسته و نفس در سينه حبس كرده كجا توان آرزو كردنشان را خواهم داشت...
يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه طرح پشت چشمان مرا خوب بلد است... يكي كه خدايم را مي شناسد... يكي كه دوستم دارد... يكي كه جاي من آرزو مي كند... يكي هست كه براي من دعا مي كند...
يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه طرح پشت چشمان مرا خوب بلد است... يكي كه خدايم را مي شناسد... يكي كه دوستم دارد... يكي كه جاي من آرزو مي كند... يكي هست كه براي من دعا مي كند...
آسوده باش ناتانائيل هميشه ام... يكي هست كه براي ما دعا مي كند... نمي دانم شايد پدرم باشد...
