روزگاري نوشته بودم كه من سالهاست هر روز تكه اي از كودكيم را جايي جا مي گذارم بي آنكه بدانم و بفهمم و روزي گم شدنش را به خاطر مي آورم كه ديگر هم دير شده و هم دور... و امروز بايد بگويم كه من هر روز تكه اي از كودكيم را گوشه اي پيدا مي كنم و حريصانه به آن چنگ مي زنم و لجوجانه مي خواهم لباسش كنم و با تمام تنگي و كوچكي به تن كنم و با آن بدوم و بچرخم و روي چمنها غلت بزنم... حتي همان روزي هم كه از جا ماندن تكه هاي كودكي مي نوشتم، مي دانستم اما نمي گفتم كه آن اصليترين تكه ها را جاي امني توي جيب مخفي جادار پيراهن بزرگساليم پنهان كرده ام... نگفته بودم كه اين همه گشادي پيراهن بزرگسالي سخت آزارم مي داد و من هر چند ياد گرفتم كه با مهارت بي آن كه براي چشمان تيزبين تشخيص دادني باشد، كمي از اين ور و آن ورش را درز بگيرم تا بفهمي نفهمي تنگتر شود و به قامت تر، باز هم احساس مي كردم كه پيراهن عاريتي به تن دارم كه براي من دوخته نشده... من نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود وقتي كه با رژلب لبخند مي زني و با جديت از پشت عينك نگاه مي كني و با حرارت ميان عده اي آدم جديتر از خودت بحث علمي مي كني، و تكه هاي بيقرار كودكي توي همان جيب مخفي ولوله كرده اند و مي خواهند خودشان را پرتاب كنند بيرون... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود در لباس پزشك مدام گوشي را اين طرف و آن طرف جابجا كني و توي پرونده بيماران اُردرهاي بالا بلند بگذاري و پايش را مهر كني وقتي خودت فقط كودك مريضي هستي كه بايد قاشق قاشق سوپ دهانش بگذارند... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود عادت كرده باشي هر روز موهايت را با يك زاويه خاص كج كني و چند تار موي سپيد تازه را حاضر غايب كني و در همان حال دلت بخواهد اسپرانزا باشي و بافتهء بلند گيسوانت را از پنجره آويزان كني تا ناجيت از قلعهء محصور تنهاييها شود...نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود وقتي مي بيني فلان خانمي كه كمي چاق است و موهايش را يك رنگ عجيب و غريب زده و يك روسري گلدار پوشيده و يك دستش در دست كودكي است كه تا مدرسه همراهيش مي كند و دست ديگرش يك زنبيل پر از كرفس و هويج ، همسن توست و تو هنوز دلت بخواهد دامن حرير بپوشي و كنار پنجره دراز بكشي و سيب ترش گاز بزني و كتاب بخواني... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود مجبور باشي براي تمام رابطه ها ارتباط علت و معلولي پيداكني و در تعريف شدنيها بگنجانيشان، اما يك جايي آن تو توها كودكي باشد كه بي دليل دوست مي گيرد و بي علت دوست مي دارد و بي تعريف نزديك مي شود... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود و حالا مي گويم كه خيلي سخت مي شود... واقعا" سخت مي شود... اما خب مي شود نشست گوشهء يك تاب و آرام آرام بالا رفت و بالا رفت تا رسيد به قله هاي هميشه برفي نقاشيها...رسيد به شعاعهاي يك در ميان كو چك و بزرگ خورشيد... به خداي توي آسمان نقاشي... و مي شود تكه هاي بي قرار كودكي به زور چپانده در جيب مخفي را قدري آرام كرد... اما از همه سخت تر آن است كه تو بخواهي رژ لب و عينك بزني وپزشك باشي و بحث علمي كني و خانه دار باشي و تارهاي موي سپيدت را چك كني و فلش علت و معلول رابطه ها را پررنگ كني و در عين حال با حفظ سِمَت و تحت شرايط خاص كودكي كني... و اين از همه سخت تر است زيرا كه كودكي كردن يعني بي شرط بودن... از همه سخت تر است كه بايد باورت شود داري كودكانه كودكي مي كني و اين لباس بيش از هميشه برايت تنگ شده....
۲/۰۷/۱۳۸۹
۱/۳۰/۱۳۸۹
Golden Time
در پزشكي عبارتي داريم به نام Golden Time كه زياد هم كاربرد دارد و معنا و مفهوم آن " كوتاهترين و بهترين زمان ممكن براي انجام يك اقدام تشخيصي و درماني در جهت بهبود بيمار " ميباشد... و ما عادت كرده ايم كه هر اتفاق بدي كه افتاد نسبتش بدهيم به همان گذشتن از Golden Time مناسبش... بسيار هم اصرار داريم كه بگوييم Golden Time! و اصلا" كاري نداريم كه مثلا" ترجمه اش مي شود زمان طلايي و اين حرفها... خيلي وقتها اگر اين Golden Time تمام شد و تو درست تصميم نگرفتي و عمل نكردي شايد چيزي پيش بيايد در حد فاجعه اي جبران ناپذير...
من آنقدر اين سالها درگير اين Golden Time ها بوده ام و انقدر دنبال زمان دويده ام تا نگهش دارم و ذخيره اش كنم مبادا مرز اين Golden Time سر برسد، كه امروز در نظرم براي هر اتفاقي هر چند كوچك يك Golden Time دارم... يعني من تنها نه! همه از اين Golden Time ها دارند فقط شايد اسمش دقيقا" همين نباشد... اما چيزي است، يا نه! زمان محدودي است كه وقتي گذشت، وقتي تمام شد، وقتي Golden Time اش را رد كرد ديگر به درد نمي خورد، شايد فاجعهء جبران ناپذيري اتفاق نيافتد، امّا ديگر آن طور دلچسب و دوست داشتني و بي نظير نيست.... خب من هميشه توضيحات با مثال برايم خيلي مفهومتر بوده... اين Golden Time ي كه گفتم به اندازه تمام لحظه ها... و به اندازه تمام حادثه ها مثال دارد...
خوابيدن Golden Time دارد يعني وقتي از زمانش گذشت ديگر خواب به چشمت راه نمي برد، اصلا" هر چقدر هم كه بخوابي ديگرخستگيت به در نمي شود... نگاه كردن Golden Time دارد يعني وقتي حواست به عابر آن دست خيابان پرت شد، ديگر نگاهت بي جواب مي ماند... بوسيدن Golden Time دارد يعني وقتي هنوز لبانت مرز هوا را رد نكرده تلفن زنگ مي خورد، ديگر بوسه جايي ميان فضا گم مي شود و اگر هم پيدا شد ديگر آن بوسهء مطلوب تو نيست... دروغ گفتن Golden Time دارد يعني وقتي موقعيت مناسبش گذشت هر چقدر هم كه استاد باشي باز حتما" رسوا مي شوي!... اعتراف كردن Golden Time دارد يعني وقتي سكوت كردي و كشيش رفت و گوشي براي شنيدن آنسوي دريچه نبود، ديگر تا آخر دنيا حرفهايت توي دلت انبار مي شود... نازخريدن و ناز كشيدن Golden Time دارد يعني وقتي مغرورانه عبور كردي و بي تفاوت گذشتي و زمان گذشت ديگر قهر دلدارت آشتي دنبال نخواهد داشت...
ولي اشتباه نشود! چيزهايي هم هست كه اصلا" Golden Time سرشان نمي شود، زمان و محدوديت ندارند...هميشگيند... ابديند...اصلا" ازلي بوده اند كه ابدي مي شوند!... مثل دلتنگي... مثل دوست داشتن... مثل عاشقي... اينها Golden Time شان تا آخر دنياست... تا آخر نفس كشيدن...و تا بينهايت تمام Golden Time هاي حياتي موجود...
ناتانائيل! واي اگر Golden Time تا تو نفس كشيدن به سر رسد و من هنوز نرسيده باشم...
۱/۲۷/۱۳۸۹
كدام قله؟ كدام اوج؟
من باز هم توي بيمارستانم و آنقدر اينجا و از توي همين اتاق نوشته ام كه عادت نه! گويي اعتياد شده برايم نوشتن لابلاي پي مرهم گشتن براي درد و ناخوشي بيماران... نوشتن درست در لحظه اي مابين نَفَس و بي نَفَسي يك انسان... و نوشتن در ميان آه و ناله و فرياد و گريهء گاه به گاه ديگران... شايد همين است كه نوشته هايم را غمناك مي كند و دلگير...
جمله هاي بالا را دو سه ساعت قبل نوشتم... و در اين بين تمام آنچه كه گفته بودم بي كم و كاست اتفاق افتاد و تكرار شد و گذشت... براي يك مشاوره بيرون رفتم... اذان مي گفتند و شايد نداني ولي بيمارستان جايي است كه در اوج كافري هم هنوز از شنيدن صداي اذان بغضت مي گيرد و دلت بي بهانه زار زار گريه مي خواهد... شايد باور نكردني باشد ولي من در مرز ميان بغض و گريه... ميان همهء اين هاي و هويها ديدم كه اينجا هم در قلب درد و بيماري بهار شده... يعني خيلي بهار شده!... از همان بهارهاي تيپيك توي فيلمها!...كه درختها در نهايت سبزي و تازگي و گلها در اوج رنگ و دلربايي و زمين نمناك و بوي خاك و هوا پاك و موزيك راك!! ( اين آخري براي جور شدن قافيه بود و ديگر هيچ!)... و من هم همراه پرنده ها براي لحظه اي از ياد بردم كه اينجا كجاست و كي هستم و كجا مي روم و اصلا" چرا مي روم!... جلوي بخش كه رسيدم فكر كردم من چرا يادم رفت كه اذان مي گفتند و گير كرده بودم جايي ميان بغض و اشك و حالا اين بهار زيباي لطيف ناهماهنگ! رساندم به اوج شادي و اشك... به اين فكر كردم كه كي حال و هوايم اين همه كودكانه شد كه ساده شاد مي شوم و ساده تر به گريه مي افتم...مي آيم داخل آسانسور و باز فكر مي كنم برايت گفته بودم يا نه از چيزهايي كه بي بر و برگرد از من مقتدرتر و تواناترند... از تمام ديده ها و شنيده ها وخواسته ها و دانسته ها و بايسته ها و توانسته هايم... آسانسور جايي ميان طبقه دوم و سوم گير كرده! من تنها هستم و گوشيم هم همراهم نيست... دكمهء آلارم را فشار مي دهم، هيچ صدايي برنمي خيزد!... خنده ام گرفته!... فكر مي كنم خدايا ببخشيد! منظورم اين دست بايسته ها و توانسته ها نبود و محكم به در مي كوبم!... انگار هيچ كس نمي شنود... نيم ساعت را در آسانسور بين بيم و دلهره و فكر كردن به خواسته ها و بايسته ها مي گذرانم و در اين ميان به تناوب محكم به در مي كوبم تا بالاخره سر و كلهء تاسيساتي ها پيدا مي شود و با لبخندي پيروزمندانه گويي يوسف را از قعر چاه بيرون كشيده اند، نجاتم مي دهند... و من باز فرو مي روم در انديشه اينكه به تو بگويم از همان چيزهايي كه تواناتر بودند از خواستن ها و دانستن هاي من و تو... چيزهايي كه درست نمي شناسمشان و از چيستيشان سر در نمي آورم و فقط هستي و بودنشان را با صراحت و گستاخي حضورشان حس مي كنم اما توان و ياراي مقابله ام با آنها نيست... و باز فكر مي كنم كه حتما" فهميده اي كه نمي خواهم موميايي بي عزم و ارادهء زمانه با اين حكمفرمايان قَدَر قدرتش باشم...امّا افسوس كه فهميدن چيزها از دردشان نمي كاهد...
۱/۲۲/۱۳۸۹
فقط نگاه مي كنم
هفت ساله بودم، شايد هم هشت ساله... خيال مي كردم نگاهم مي تواند معجزه كند!... يعني فكر مي كردم اگرچشم از چيزي يا كسي كه نگرانش بودم بردارم دنيا زير و رو مي شود و آنچه نبايد بشود اتفاق مي افتد... يادم هست پدرم ماموريت بود... مادرم بيمار بود، يك بيماري خيلي ساده و معمولي... اما تب داشت، روي تخت خوابيده بود و نفسهايش كمي صدا دار بود... من نشسته بودم پايين تخت و فقط نگاهش مي كردم و نفسهايش را مي شمردم، تنفسش كه كمي آرامتر مي شد فكر مي كردم دارد مي ميرد!... جلو مي رفتم و با نهايت وحشت تكانش مي دادم و بيدارش مي كردم... مادرم چشمانش را باز مي كرد و دستم را فشار مي داد و به من لبخند مي زد و مي گفت كه بروم بخوابم... ولي من فكر ميكردم بايد همان جا بنشينم و زل بزنم به صورتش تا خوب ِ خوب شود... كه اگر بخوابم و نگاه نكنم اتفاق بدي مي افتد... بزرگتر شدم واين حس و باورهم با من ماند و بزرگتر شد و هيچ منطق و تعقلي در آن كارساز نيافتاد...
توي جاده هيچ وقت نتوانستم بخوابم ، هميشه چه شب و چه روز در تمام مسير چشمانم را بايد مي دوختم به خطهاي سپيد و در پيچهايش مي پيچيدم و روي شيبش سر مي خوردم و انگار با نگاهم دره ها را مي كشيدم عقب و هر ماشيني را كه انحراف مسير داشت به راه مستقيم هدايت مي كردم!...
گذشت و گذشت و گذشت و من كم كم بايد باور مي كردم كه كه ديگر عصاي نگاهم اژدها نمي شود و معجزهء كودكيهايم باور خيال انگيزي بيش نبوده... من كم كم بايد باور مي كردم من كه نگاه مي كنم نگاهي ديگر هم هست كه معجز نگاه مرا باطل مي كند...روزي اين شك در دل من افتاد كه توي جاده شمال مثل هميشه من زل زده بودم به جاده و خواهرم داشت مي خنديد يا شايد هم ترانه اي شاد را زمزمه مي كرد كه رفتيم توي درّه و نمي دانم كدام نگاه ديگري به جز من معجزه كرد و خورديم به درخت و درخت ناجيمان شد!...
و زماني به ناتواني و عجز نگاهم ايمان آوردم كه توي بيمارستان چند روز نشستم كنار تخت پدرم و دستش را گرفتم توي دستم و هر چه داشتم و نداشتم ريختم توي چشمانم و نگاهش كردم و نگاهش كردم و نگاهش كردم اما زير همان نگاه عاجزم دستش در دستم سرد شد و هيچ وقت نگاهم نكرد...
و من هرگز نفهميدم و نمي فهمم و نخواهم فهميد كه اين باطل شدن سحر نگاه يكي از اجزاي روند تكاملي مسخرهء بزرگ شدن من بود يا يك برداشت واهي كودكانه از يك سري تصادف و اتفاقات معمول زندگي بيهوده... يا هردو... يا هيچ كدام... يا اصلا" چنين سوالي موضوعيت منطقي ندارد... نمي دانم... تنها مي دانم كه از آن روز باز هم لجوج و سرسخت نگاه مي كنم نه در انتظار حادث شدن معجزه اي خداگون ... تنها براي دل خودم...
پ.ن: واي ناتانائيل! نيستي كه نگاهت كنم و من مثل كودكيهايم مدام نگرانم... نگران چشمانت و نگاهم دلهرهء نگاهت را دارد...
۱/۱۷/۱۳۸۹
ندانستم كه اين سودا مرا زينسان كند مجنون
كجاي راه را اشتباه آمدم؟... كجاي اين مسير روشن مه آلود شد كه من نفهميدم و راست را چپ چرخيدم... كجاي اين راه آن همه ستاره باران شد كه آسمان، دلم را برد و از زمين غافلم كرد و اين چنين سكندري خوردم... كدام يك از خدايان پرابهت اين چنين مقدرم كرد كه امروز آجرچين خستهء ديوارهاي بي پنجره شوم... كجاي ترانهء تو سرم را چنان پر كرد كه بي نياز شدم از ترنّم هر سوداي اغواگر مدهوش كننده... كجاي اين جادهء پر گردنه من كوله پشتي پر از دوستيهايم را جا گذاشتم كه امروز دلم فقط تنهايي بي همهمه مي خواهد... دختر كوچولوي عينكي دندان خرگوشي سالهاي خوشحالي كه با يك لبخند دوست مي گرفت و با اخمي قهر مي كرد و باز فردا از نو و از نو و از نو، قد كشيد تا رسيد به دخترك شاداب دوستيهاي طولاني پر از شور و مستي و خنده و بزرگتر شد تا گم شود در دل گپ و گفتها و غزلخوانيها و براي هم مردنهاي طولاني دوستانه... اما امروز مي ايستد كنار ديوار بيمارستان و نگاه مي كند و شايد كمي حسودي به زناني كه بهانهء سادهء دوستيشان مي شود درد مردان زندگيشان ، كه در اتاقهاي مجاور هم بستري شده اند و يكي از برادرش مي گويد و يكي از پسرش و آن يكي از شوهرش... و چه آسان با يك نزديكي شانه به شانهء اتفاقي براي هم سفرهء دلشان را پت و پهن مي گشايند و ساعتها پايش مي نشينند و هر كدام طعم زندگي آن ديگري را خوب مزه مزه مي كند و متفق القول بر تلخي و گسي و شايد بي مزگي آن گريه مي كنند... و من در انديشهء ته مانده دوستيهاي خوش ديروزم و راز گشودنهاي پنهاني درگوشي كه بي چون و چرا خوب بودند و شيرين و از ياد نرفتني، مانده ام چه شد كه من امروز تنهايي آرام در سكوت بي نفر را از سرخوشانه ترين گپها و دور هم نشستنها و دوستي كردنهاي شاد دوستتر مي دارم و با بهانه هاي تكراري دور مي زنم تمام پيشنهادات از سر دوستي كه از اين سو و آن سو بر سرم مي ريزد ... نه اينكه ديگر دلم براي آن همه مهرباني و دوستي و اراجيفي كه ساعتها خنده كُشمان مي كرد جا نداشته باشد، نه!... اما دلم سنگين است و اين سرخوشانگيهاي بي دليل بر سنگينيش نيافزايد سبكترش نخواهد كرد... هر آنكه دوستش داشته ام را اين روزها دوستتر هم دارم... از هيچ كس رنجيده نيستم... اما دلم سنگين است... بگذاريمش به حساب هوا! به حساب تغييرات مثلا" هورموني! به حساب خستگي! اصلا" به حساب هذيان و توهم!... اما هر چه كه هست دلم فقط تنهايي تنها مي خواهد...
راستي! حساب تو جداست ناتانائيل...
۱/۱۵/۱۳۸۹
Superstitious Good Shepherd
00:55 بامداد : كليد را آرام در قفل مي چرخانم و در را آهسته باز مي كنم... چراغ كم نور هال هنوز روشن است... همسرم را آهسته صدا مي كنم... جوابي نمي آيد... پاورچين پاورچين مي روم توي هال، مت ديمون دارد عينكش را روي بيني اش صاف مي كند، هيچ وقت ازش خوشم نيامده... كنترل را آرام از دست همسرم كه رو به مت ديمون خوابش برده جدا مي كنم و مي فرستمش برود پي كارش!... مت ديمون را مي گويم!... بعد خيره مي شوم به حركات منظم نفسهايش و طرز خوابيدنش كه به طرز غريبي معصومانه است... همسرم را مي گويم!... شانه اش را آرام تكان مي دهم و آهسته مي گويم: پسر كوچولو! پاشو برو سر جات بخواب!... وحشت زده مي پرد و نگران نگاهم مي كند و مي پرسد :" كي اومدي؟"... و بعد با حالتي شبيه بغض مي گويد كه خواب بدي ديده است... امّا هر چه اصرار مي كنم خوابش را برايم تعريف نمي كند و فقط مي گويد: " خيلي بد بود."... تمام مهربانيم را جمع مي كنم در دستهايم و سعي مي كنم آرامش كنم... نفسهايش كه دوباره منظم مي شود و چهره اش كه باز رنگ آبي آرام خواب مي گيرد، يادم مي آيد كه هنوز لباسهايم را عوض نكرده ام...
1:55 بامداد: چشم مي بندم بر تمام وسايل به هم ريخته و ظرفهاي نشسته و كتابهاي پراكنده... تلويزيون را روشن مي كنم، واي خدا! هنوز مت ديمون دارد عينكش را صاف مي كند... اما اين بار آنجلينا جولي هم هست... خيره خوشگلي هميشگيش شده ام كه ويبرهء موبايلم روي ميز چوبي و ذهنيت خواب بد همسرم و مت ديمون كه باز دستش رابه سمت عينكش مي برد، از جا مي پراندم!... اس ام اس از دوستم است كه بيمارستان كشيك بود... نوشته:
kojayi? bimarestan? man khabe kheili badi didam! inja tanhayi mitarsam! biam pishet?
برايش مي نويسم:
alan che vaghte khabe? pasho be marizat beres! che khaabi didi mage?
جوابي نمي دهد.
بهش زنگ مي زنم... مي گويم كه بيمارستان نيستم... هرچه اصرار مي كنم خوابش را برايم تعريف نمي كند و فقط مي گويد: " خيلي بد بود!"... بحث را عوض مي كنم ...كمي حرف مي زنيم و چرت و پرت مي گوييم و مي خنديم و قول مي دهد كه نترسد و خداحافظي مي كنيم...
2:20 بامداد: دراز مي كشم روي تخت پتو را تا زير چانه ام بالا مي كشم، چشمهايم را مي بندم و مي روم تا لالايي نفسها خوابم كند... اما خرافاتي مي شوم و فكر مي كنم :" تا سه نشه بازي نشه!"... و پلكهايم را در انتظار يك خواب بد تعريف نشده محكم فشار مي دهم... اما مي ترسم...
2:45 بامداد: خوابم نبرده... هنوز خواب بد نديده ام... كامپيوتر را روشن مي كنم... يادم مي آيد بچه بودم و خواب ديدم كه گم شده ام... براي مادربزرگ تعريف كردم و او گفت: " خواب بد را هميشه براي آب روان تعريف كن تا با خودش ببرد و فراموش شود!"... به دوستم اس ام اس مي زنم كه :" يادت نرود فردا خوابت را براي آب روان تعريف كني!"... و به خاطر مي سپارم كه فردا به همسرم همين را بگويم... خودم هم مي نشينم اينجا تا خواب نديده ام را بسپارم به رواني كلمه هاي نگفته تا نيامده فراموش شود... لطفا" تو يكي امشب خوابهاي خوب ببين ناتانائيل!
۱/۰۸/۱۳۸۹
از عشق تو جان بردن وز ما چو شكر مردن
تو نشسته بودي توي يك اتاق تاريك تاريك من از سوراخ كوچك كليد تو را نگاه مي كردم... اتاق تاريك بود و من از حركاتت حس مي كردم كه داري عكس ظاهر مي كني... اتاق آنقدر تاريك بود و من آنقدر سراپا چشم شده بودم كه حتي نمي شنيدم!... تو نشسته بودي روي يك صندلي كه بوي چوب گردو مي داد و اصلا" نمي دانستي يكي ميان آن همه تاريكي از سوراخ كوچك كليد دارد تو را مي كاود...تو وسط آن اتاق تاريك تاريك نمي دانم ازكدام پرتو نامرئي نوراني آن همه روشن شده بودي و نفهميدي كه من پشت سوراخ كليد نفسم بند آمده بود و داشتم از تو مي مردم... صحنه عوض شد... تو وسط يك كتابخانه باشكوه قديمي جلوي يكي از قفسه هاي بلند كتاب ايستاده بودي ... من درست جلوي قفسهء پشتي از ميان شكاف باريك ميان كتابها تو را نگاه مي كردم... تو يكي يكي كتابها را بر مي داشتي و با دقت ورق مي زدي و آنها را نفس مي كشيدي و بعد با دقت مي گذاشتي سرجايشان... نگاه من از ميان شكاف باريك ميان كتابها از روي انحناي گردنت سُر مي خورد و مي رسيد به آخر خوشيهاي عالم... تو از ميان آن روزن باريك نمي دانم باكدامين مقياس شده بودي قدر تمام دنيا و نفهميدي كه من پشت آن همه كتاب قطور نفسم بند آمده بود و داشتم از تو مي مردم...
نسيم كه سرخوشانه از صورتم گذشت نگذاشت تا چشمانم بسته بماند... نگذاشت تا من نگاهم در تاريكترين زاويهء اتاق روشن شود... اتاق تاريك يادم آمد و كتابخانهء باشكوه... سوراخ كوچك كليد و شكاف باريك ميان كتابها... يادم آمد كه نه آن "من " ، من بودم و نه آن" تو" ، تو... اتاق تاريك خواب و خيال بود و كتابخانهء قديمي رويا... اما چشم كه باز كردم ، نفسم كه بند آمد فهميدم كه دارم از تو مي ميرم...
چند است ز تو تا جان تو طرفه تري يا جان
آميخته اي با جان يا پرتو جاناني
چند است ز تو تا جان تو طرفه تري يا جان
آميخته اي با جان يا پرتو جاناني
۱/۰۳/۱۳۸۹
تو چي دوست داري؟
از عيد امسال فقط همين گلدان سنبلم را دوست دارم... نه سبزه اي كه جوانه نزده گنديد و نه ظرف خالي يكي از سين ها كه هنوز منتظر است من بروم و سنجد بخرم!... عيدي دادن را هم خيلي دوست دارم و گفتن ندارد كه ايضا" عيدي گرفتن !... كه خب امسال وقتي براي صرف كردن هيچ كدام از اين افعال نبود... امروز بعد از چند روز شلوغيهاي نچسب و دل آزار بالاخره فرصتي دست داد تا كمي براي خودم باشم... البته بماند كه اين كمي براي خودم بودن واقعا" كم است! و خيلي به انتهايش نزديك... در شرايطي كه براي نهار 10 نفر مهمان داريم و تعدادي قابلمه با محتويات متفاوت روي گاز قل قل كنان مرا صدا مي كنند و همزمان با نوشتن دارم آماده هم مي شوم تا بروم خريد شايد ازحجم عظيم ليست سياه روي يخچال اندكي كاسته شود و تازه شرايط را براي صرف فعل عيدي دادن مهيا كنم... توي اين اوضاع درهم و برهم دلم شور دو تا قمري را مي زند كه نمي دانم به پشت گرمي كدام پروردگار قَدَر قدرتشان هميشه در سست ترين و ناامنترين مكان ممكن آشيانه مي سازند، و اين بار آمده اند و درست لبهء پنجره آشپزخانه، لانه كرده اند و سه تخم هم گذاشته اند، جايي كه حس مي كني با اندك نسيمي كاشانه و دودمانشان به باد مي رود، بماند كه اين روزها اينجا نسيم بهاري لباس طوفان پوشيده و اين بار به شدت مقتدرانه دلبري مي كند!... من يواشكي در كار طبيعت مداخله كردم و لانه شان را كمي عقبتر كشيدم و تخمها را هم جابجا كردم و حالا دلم الكي شور مي زند و هر چند دقيقه يك بار وسط كار آرام از لاي پنجره تخمها را حاضر غايب مي كنم، هنوز قمريها برنگشته اند و من نگرانم!
خب انگارفقط اين ها را نوشتم تا به خودم بفبولانم كه مُردم از اين همه " براي خودم بودن!"
فرياد قل قل آميز قابلمه ها را آرام مي كنم... ليست سياه را مي گذارم توي كيفم... لانه قمريها را به خدا مي سپارم... و هورا! مي روم عيدي بخرم... راستي تو چي دوست داري؟
۱۲/۲۸/۱۳۸۸
مبارك شماييد
هفت سين امسال را پر مي كنم از همهء سالهاي رفته و تمام سالهاي نيامده ... سالهاي رفته ام با روبانهاي سفيد و قرمز و آبي و سبز و سياه زنده مي شوند تا چشمانم را گرم كند و من به اندازهء تمام سالهاي مبهم نيامده دلم مي خواهد بخوابم ، گيرم كه به سال هم نكشد و گيرم كه هزار سال ادامه يابد... بگذارهشتاد و چند ديروز تحويل شود و هشتاد و چند امروز بيايد... اصلا" هشتادها نود شود و سيصدها چهارصد شود و هزارها دوهزار... من دلم مي خواهد بخوابم...
چه به شادباش گفتن من و چه به خاموش ماندنم قرار نيست سال بگردد... قرار نيست دنيا زير و زبر شود و حالهاي پريشان، شادان!... قرار نيست نامبارك ها مبارك شوند و بدشگون ها ميمون... اما تو كه خوبتر باشي سال هم مبارك مي شود و هم ميمون كه مبارك شماييد*...
*:شمس تبريزي:
ايام را مبارك باد از شما
مبارك شماييد
ايام مي آيد تا به شما مبارك شود
"شب قدر" در ما "قدر" تعبيه كرده است...
"شب قدر" در ما "قدر" تعبيه كرده است...
۱۲/۲۴/۱۳۸۸
باور نمي كنم...
عصرهاي جمعه خانه مادربزرگ، در عمليات ماجراجويانه مان براي كشف سوراخ سنبه هاي زيرزمين پرراز و رمز و كنكاش كمد هميشه بستهء پدربزرگ تو سركشترين عضو گروه بودي كه هميشه رسوايمان مي كردي و نخودي مي خنديدي... تو حريف هميشه بدجنس من در بازي گوشه هاي اتاق رو به حياط خانه تان بودي كه با گرگ وسط تباني مي كردي و دستم را محكم مي كشيدي تا جايم را به او بدهي و من وسط بيافتم... تو دزد شيطان تمام گوش ماهيهاي منحصر به فرد ساحل فريدونكنار من بودي و باعث همه اشكهاي در حسرت گوش ماهي من... تو پسرك شوخ دوست داشتني از دل در آوردنها و عذرخواهيهاي شيطنت آميز ... تو همراه ناباب كوچولوي كودكانه ترين پُك ناشيانهء يواشكي زندگيم به سيگار زير درخت آلبالوي مادربزرگ ...تو مالك بانمكترين چالهاي روي گونه ها و كجكي نگاه كردنهاي باحال ... تو صاحب حرص در آورترين لحن زمان بودي وقتي كه كتابم را از دستم مي كشيدي و "خرخون" خطابم مي كردي... تو موهاي مرا دسته جارو مي خواندي و من مي گفتم كه تو نمي فهمي و چقدر جوادي!...تو پسر لاغر سبزه رو كه سربازي و آفتاب جنوب از او مرد آفتاب سوختهء قوي ساخته بود... تو امپراطور سيمها و كابلهاي درهم بودي و من كه مي خواستم لجت را در آورم و مي گفتم:" مهندس! ببخشيد اوستا! بوي سيم سوخته ميدي" ...
تو بزرگ شده بودي و من بزرگ شده بودم و تو پدر خانواده شده بودي و عصرهاي جمعه خانه مادربزرگ بي هيچ هيجان عمليات اكتشافي مثل آدم بزرگها مي نشستيم و مثل آدم بزرگها لبخند مي زديم ، اما هنوز چالهاي روي گونه هايت و كجكي نگاه كردنت مثل بچه ها بود... آنقدر مثل آدم بزرگها شده بوديم كه من نفهميدم تو كي آنقدر خسته شدي كه به خواب رفتي و اصلا" چرا ديگر بيدار نشدي... امروز من شده ام اين كلمه هاي بيروح و ناباوري و بغض و افسوس تمام سالهاي شيريني كه بي هيچ كلام مهرباني گذشت... امروز تو نشسته اي توي يك قاب عكس كه اطرافش گل گذاشته اند و آرام نگاه مي كني و چالهاي گونه ات اصلا" پيدا نيست... و من زل زده ام به پسركت كه دستان كوچكش سردي خاك را باور نمي كند و تو كه از توي چشمان درشتش كجكي به دورها نگاه مي كني...
تو بزرگ شده بودي و من بزرگ شده بودم و تو پدر خانواده شده بودي و عصرهاي جمعه خانه مادربزرگ بي هيچ هيجان عمليات اكتشافي مثل آدم بزرگها مي نشستيم و مثل آدم بزرگها لبخند مي زديم ، اما هنوز چالهاي روي گونه هايت و كجكي نگاه كردنت مثل بچه ها بود... آنقدر مثل آدم بزرگها شده بوديم كه من نفهميدم تو كي آنقدر خسته شدي كه به خواب رفتي و اصلا" چرا ديگر بيدار نشدي... امروز من شده ام اين كلمه هاي بيروح و ناباوري و بغض و افسوس تمام سالهاي شيريني كه بي هيچ كلام مهرباني گذشت... امروز تو نشسته اي توي يك قاب عكس كه اطرافش گل گذاشته اند و آرام نگاه مي كني و چالهاي گونه ات اصلا" پيدا نيست... و من زل زده ام به پسركت كه دستان كوچكش سردي خاك را باور نمي كند و تو كه از توي چشمان درشتش كجكي به دورها نگاه مي كني...
اشتراک در:
پستها (Atom)
