۱۲/۰۷/۱۳۸۹

براي دخترم 2

...

دختركم! تو خيلي زود بزرگ مي شوي، خيلي زود به روزهايي مي رسي كه رنگ ديگري دارند، به روزهايي مي رسي كه وقتي مي آيند خواهي فهميد كه تمام عمر منتظرشان بوده اي... روزهايي كه تو را زيبا مي كنند... روزهايي كه مي گذرند اما تو را هم با خود مي برند و هزار و يك شب و روز هم كه بيايد و برود، باز تو را در خود نگاه مي دارند...كوچولوي نازنينم! يادت باشد در سالگرد اين روزها زمين را به آسمان بياوري و آسمان را به زمين ببري و هر طور كه شده آن روزها را تكرار كني، وگرنه ياد ِ ثانيه ثانيهء آن روزها در سالگشتي كه هيچ نشاني از آن حال و هوا ندارد ديوانه ات خواهد كرد... به خدا! ديوانه ات خواهد كرد...


۱۲/۰۱/۱۳۸۹

براي دخترم 1

 

تصميم گرفته ام كه مدتي اينجا براي تو بنويسم... مي داني دختركم اسم اينجا هست: "نقش خيال". اينجا يكي از جاهايي است كه من خيالهايم را در آن نقش مي زنم... راستي تو كه اصلا" نمي داني خيال چيست ماماني! مي داني؟... شايد هم خيالات امروز تو محدود شود به تكانهاي ظريف دست وپايت و صداهايي كه از اين بيرون مي شنوي. نمي داني چه حس غروري دارم از اين كه صداي من صداي غالبي است كه تو را به سرزمين خيال و روياهاي كوچولويت مي فرستد... و من شايد حسودم و مي ترسم از زماني كه صدايي روي صداي من بلند مي شود، شايد تعجب كني ولي سعي مي كنم اين روزها صدايم آرامتر باشد و ملايمتر تا محرك هيچ صدايي براي بلندتر شدن نباشد... مهم اين است كه تو بشنوي و آرام باشي و خوش خيال!... داشتم از خيال مي گفتم و نقش خيال و تو كه اين روزها يكي از نقشهاي پررنگ خيال من هستي، پس بايد برايت بنويسم... راستي اين روزها كه تو در من زندگي مي كني از همه چيز خبر داري؟ همهء حرفهايم را مي شنوي؟ همهء فكرهايم را مي خواني؟ از رازهاي دلم خبر داري؟... واي ماماني! يادت باشد رازدار باشي و وقتي كه بزرگ شدي برايم بگويي كه چقدر يادت مانده!... هر چند اطمينان دارم از زماني كه بتوانم بغلت كنم و ببويمت برايت دنيايي از حرفها خواهم داشت ، فقط قول بده كه زود گريه نكني و خوب گوش كني كه من دلبسته ام به اينكه تو سنگ صبور و راز دار كوچولوي من باشي... واي دختركم! زودتر بيا!... من گفته بودم كه اين دنيا خوب نيست... گفته بودم كه گاهي تقويمش پس و پيش مي شود... گفته بودم كه ستاره هايش خيلي دورند... و گفته بودم كه من هيچ وقت از ديدن ديوانه ها تعجب نمي كنم، از اين تعجب مي كنم كه چطور باقي آدمها ديوانه نمي شوند... ولي حالا كه عزم آمدن كرده اي بيا دختركم!... كاش مي توانستم دنيا را براي آمدنت آرام كنم... اما زودتر بيا! شايد لااقل آن لحظه اي كه در آغوشم هستي دنياي هردويمان قدري آرام شود...
بعدا" بيشتر با تو حرف خواهم زد...

۱۰/۱۱/۱۳۸۹

اولين حرفهايم براي تو...

عكست را گذاشته ام كنار تخت... روري چندين بار همين طور كه دراز كشيده ام مي گيرمش جلوي چشمانم و از دور و نزديك نگاهش مي كنم... سعي مي كنم از ميان پيكسلهاي سياه و سفيد به هم پيوسته پيدايت كنم... سعي مي كنم چشمهايت را مجسم كنم و بيشتر از آن حالت نگاهت را، چون توي كتابها نوشته اند كه از اين هفته پلك مي گشايي و نگاه مي كني... نوشته اند كه از هفتهء آينده صداي مرا مي شنوي و من مدام به فكر اولين كلامي هستم كه مي شنوي تا براي گوشهاي كوچولويت خوش نواتر باشد... چشمهايم را تار مي كنم تا از ميان اين عكس پر از نقطهء سياه و سفيد بهتر ببينمت و خيال كنم كه خوبي... آسوده اي... آرام خوابيده اي...
اين روزها كه به خاطر حفظ تو بايد در بستر بمانم مدام به تو فكر مي كنم... به روزهاي اولي كه خبردار ِ بودنت شدم كه چقدر ترسيدم... چقدر اشك ريختم... نه از آن دست ترسهاي هيجاني كه بر تمام مادران غالب مي شود... نه... دنيا را دوست نداشتم... از خودم بدم مي آمد... و تو... تو... كوچك دلبند من چقدر برايم ناشناس بودي و من سراپا ترديد بودم... به آن روز كه صداي قلب كوچولويت  نمي دانم چطور از وراي ديوارهاي بي پنجرهء اطاق پزشك انگار پيچيد در تمام دنيا و روحم را تسخير كرد و من باورم شد كه اين روزها من دو قلب دارم، كه يكي براي آن ديگري مي تپد .... از همان روز يقين پيدا كرده ام كه با دو قلب روح دنيايم سرشارتر خواهد بود... از همان روز باور دارم كه با دو قلب بيشتر عاشق خواهم بود، عميقتر دوست خواهم داشت و هر روز شيداتر چشم باز خواهم كرد... 
به اين روزها فكر مي كنم ... به نشانه هاي كوچكي كه هراس از دست دادنت را در من بيدار مي كند و آرزو مي كنم همان طور كه قرار است تو هفتهء آينده صدايم را بشنوي خدا هم صداي مرا همان زمان بشنود و كاري كند كه تو بماني... بمان كوچك دلبندم... قلب تازه ام را از من نگير...بمان و بگذار من عاشقانه تر زندگي كنم...
از ميان نقاط سياه و سفيد اشك و لبخند باز هم به تو نگاه مي كنم... لبهايم را مي گذارم جايي كه بايد قلبت باشد... مي بوسمت و باز آرام مي گويم خوب باش كوچك دلبندم... آرام بخواب و برايم بمان... بگذار من با دو قلب عاشقتر زندگي كنم...

ناتانائيل! تو هم بخواه كه بماند... بخواه كه من تو را با دو قلب هزاران بار بيشتر بخواهم و عاشقانه تر صدايت كنم... بخواه ناتانائيل...

۵/۲۸/۱۳۸۹

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد؟؟

نمي دانم چرا با وجود چشماني که مي سوزد و سَري که سخت سنگيني ميکند و حوصله اي که ديريست از زندگي سر آمده، پتو را کنار زدم و براي خوابي که مدتهاست برايم ناز مي کند، اين بار جاي التماس پشت چشم نازک کردم و در اين فصل لب فرو بستن هواي اينجا نوشتن به سرم زد... از روزهايي که فهميده بودم زمين تنها براي من نمي گردد سالهاست که مي گذرد... و امروز مدتيست که فهميده ام زميني هست که تنها براي من مي گردد!.. نه فقط براي من!... تمام آدمها براي خود زميني دارند که روي آن راه مي روند و نفس مي کشند و اين زمين فقط براي خود ِ خودشان مي چرخد ... من علم هيئت و نجوم و زمين شناسي و هوا شناسي و... درست نمي دانم! اصلا" کاري به هيچ کدامشان ندارم...من مي گويم که روي همين کرهء زميني که اين علوم، امروز برحقش مي دانند و تأييدش مي کنند، به اندازهء تمام آدمها زمين وجود دارد، زمين يا هر اسم ديگري که مي خواهي برايش بگذاري، زميني که براي خودش ماه و خورشيد دارد... زميني که براي بعضي تندتر مي چرخد و براي بعضي آرامتر... زميني که شب و روزش نظم و ترتيب ندارد، در فصلهايش هميشه بهار بعد از زمستان نيست و تابستان و پاييز اين وسط مدام جا عوض مي کنند، زميني که قوانين طبيعيش براي هر شخص انحصاريست... بعد خيلي وقتها آدمها به زمين يکديگر رفت و آمد مي کنند، هواي زمين ديگري را نفس مي کشند، به خورشيد زمين ديگري خيره مي شوند و خاکش را لمس مي کنند، خيلي وقتها به اين نتيجه مي رسند که مثلا" زمين خودشان تندتر مي چرخد و گرماي تابستانش دل انگيزتر است و سراسيمه باز مي گردند... خيلي وقتها براي هميشه به زمين ديگري کوچ مي کنند و ساکن مي شوند و زمين خودشان را نگاه مي دارند تا روزي که دلشان براي تنها چرخيدن تنگ شود و هواي زمستانهاي خودشان به سرشان بزند...
روي زمين من مدتيست که ناغافل کسوف مي شود، خورشيد مي گيرد و سياهي سايه مي گستراند، از همين روست که من شب و روزم را گم کرده ام، زمين من براي چرخشش از شب و روز زمين بزرگ! تبعيت نمي کند... گاه در دل تاريکترين شب زدگي ها مهتاب ديوانه ات مي کند و چه بسا ناگهان وقتي که فريفته رقص نورش شدي بي هيچ قاعده اي ناگهان خسوفي سنگين مي آيد و بساطت را نابود مي کند... من روي زمينم تنها نيستم، خوب يادم نيست که اينجا از همان ابتدا از آن من بود يا من متعلق به زمين ديگري بودم که آن را وانهادم و به اينجا کوچ کردم... اما مي دانم که امروز ديگر اينجا زمين من شده و دلبستگيهايي با وجود تمام کسوف و خسوفهاي وقت و بي وقتش مرا پايبندش کرده... من چندين بار به زمين تو سفر کرده ام، درست نمي دانم که شيفتهء چرخش گهواره اي زمينت شدم يا آرامش وجودت برايم يادآور تکانهاي آرام گهواره اي بود... و دقيق نفهميدم که هر بار بهاربود که به روي زمينت پا مينهادم يا هواي نفسهايت بهار را تداعي مي کرد....
و حالا برايم بگو که تو با آرامش گهواره گون وجودت به روي زمين من مي آيي و با نفسهايت هوايش را بهاري مي کني؟، يا من ميان يکي از کسوفها که ناغافل همه جا تاريک مي شود و چشم چشم را نمي بيند لباس شب زدگي بپوشم و به زمين تو بيايم؟، يا اصلا" هر کدام روي زمين خودمان بايستيم و چرخش زمينهايمان را نظاره کنيم شايد يک روز اتفاقي روزگار زمينهايمان را روي يک مدار چرخاند و از کنار هم گذشتيم و براي هم دست تکان داديم...
اصلا" گاهي فکر مي کنم کاش يک شهاب سنگ بزرگ بيايد و برخورد کند به زمين من و تمام اين بالا و پايين ها را صاف و يکدست کند و همهء اين تاريک و روشنها را يکرنگ...



آه ناتانائيل! مدتهاست که به نام نخوانده امت... مدتهاست که ننوشته ام "ناتانائيل" و آرام تکرار نکرده ام " ناتانائيل"... دلم برايت تنگ است... دلم براي خودم که تو را صدا مي کرد تنگ است...

۵/۱۰/۱۳۸۹

آنكه دوستم دارد... آنكه دوستش دارم...

 چرا هيچ كس به من نگفته بود كه وقتي كسي بلد است كه خوب دوستت داشته باشد، روزي مي آيد كه صبح از خواب بيدار مي شوي و مي بيني كه تمام سايه ها رنگي شده اند... توي آينه نگاه مي كني و مي بيني كه چشمانت امروز دارد برق مي زند... روي پوستت دست مي كشي و سلولهاي سرشار از زندگي بر انگشتانت بوسه مي زنند... روح در تو دميده مي شود... زنده مي شوي... زندگي مي كني... انعكاس برق چشمانت مي افتد روي سايه هاي رنگي و تك تك سلولهايت انگشتانت را مي كشد به سوي آنجا كه ياد بگيري خوب دوستش داشته باشي...و درست همان نقطه اي كه تصميم گرفته اي  جاي تمام روزهايي كه سرت را روي بالش فشار داده اي و سكوت كرده اي، جاي تمام روزهايي كه بغض كرده اي، خنديده اي، نفس كشيده اي و چشم بسته اي، تمام زندگيت را برايش حرف بزني... درست همان نقطه مي شود اوج دوست داشتنت و تمام حرفها... تمام كلمه ها...و تمام زندگيت در برابرش  ناچيز مي شود... تو سكوت مي كني و او كه بلد است خوب دوستت داشته باشد معناي سكوتت را لمس مي كند كه سكوت پيش از طوفان است يا سكوت پر تنش بعد از بي قراري... كسي به من نگفته بود كه مراقب سكوتهايم  باشم در برابر كسي كه خوب بلد است دوستم داشته باشد...
پس به شما مي گويم كه اگر روزي آنقدر خوشبخت بوديد كه  از خواب بيدار شديد و چشمهايتان برق زد و سايه هاي رنگي دورتان را گرفت و روح در شما دميده شد... بدانيد كسي خوب بلد است دوستتان داشته باشد، فقط هواي سكوتهايتان را داشته باشيد و مثل من نگوييد كه كسي به شما هشدار نداده بود...

۴/۱۹/۱۳۸۹

از روزهايي که دزدانه تو را نفس کشيدم...

شايد امروز زمان آن باشد كه برايت اعتراف كنم نگاه كنجكاو من سطر سطر هر برگ آن سررسيد كوچك خاكستري را بارها و بارها قاپيد و كاويد و زير و رو كرد... همان روزهايي كه نگاه من كوچولوي دزدي بود كه بي اجازه پا به خصوصيترين حريم انديشهء تنهاييهاي تو مي گذاشت... همان روزهايي که صبحهاي تابستانش دستان کوچک ده دوازده سالهء من چشمان مهربان تو را دور مي ديد و از ميان اشياء خاطره انگيز کمد کوچک کنار تخت که شايد تنها ملک خصوصي تو در خانه بود سررسيد خاکستري را ناجوانمردانه بيرون مي کشيد و تمام احساسات شبانه ات را هزار بار لمس مي کرد و مي بوييد و تو را ذره ذره کشف مي کرد... من در ميان همان نوشته هاي آبي پراحساس تو قد مي کشيدم و بزرگ مي شدم... ذهن ده دوازده سالهء من از ميان اشعار زيباي حافظ و سعدي و مولوي و شاملو و فروغ و اخوان ثالث حاشيه نوشت دفتر بي همتاي تو پر مي گرفت و شاعر مي شد... من يواشکي تو را مي خواندم و يواشکي کلمه به کلمه دست خطت را نوازش مي کردم و مي بوسيدم... يواشکي گريه مي کردم و يواشکي ذوق مي کردم و مي خنديدم... من يواشکي  تحسينت مي کردم  و دزدانه دست مي کشيدم روي تمام لطافت زنانه ات... احساسات مادرانه ات ... باورهاي خدشه ناپذيرت... و خستگيهاي بي پايانت...  و ظهر که خسته از کار باز مي گشتي خانه و بي هيچ ابراز دردي کدبانو تر از هر کسي مشغول مي شدي ، من  آرام به بهانهء کمک کنارت مي ايستادم و تو را مي بوييدم... آرام به دستانت که تمام رازهاي ديشبش را خوانده بودم نگاه مي کردم و چقدر مقاومت مي کردم که بوسه بارانشان نکنم مبادا تو مشکوک شوي و دستم رو شود برايت... من يواشکي روي رد پاي اشکهاي شبانه ات دست مي کشيدم و فردا متعجب از لبخند پر سخاوتت بغض گلويم را مي فشرد...
من بزرگتر مي شدم و همچنان دزدانه و ناجوانمردانه کشفت مي کردم... دخترک پانزده سالهء تو يواشکي مي فهميد که دفتر خاطرات فانتزي مسخره اش را خواندي و غرق اعتماد به نفس مي شد از آن همه فهميدن خوبت و با اطمينان فردا سر روي دامنت مي گذاشت و برايت اعتراف مي کرد... دخترک پانزده سالهء تو دزدانه به ذهن مي سپرد که چطور اين همه بادرايت باشد و چطور اين همه نکته سنج  و چطور اين همه مهربان و عاشق... اما شايد به تاوان همان دزدانه کاويدنها هيچ وقت چون تو لايق نشد که نشد...
دخترکت يواشکي تو را مرور مي کرد و يواشکي عاشقت بود و يواشکي برايت بوسه مي فرستاد... دخترکت هر روز جاي پاي زمان را دنبال مي کرد از ميان تاريخهاي بالاي هر صفحهء سر رسيدت و مي رسيد به چشمان خوش حالت مهربانت و دلش مي گرفت از چينهاي ظريفي که هر روز بيشتر مي شد... از ميان تاريخها مي گذشت و سر مي گذاشت و بو مي کشيد موهاي خوش عطر مشکيت را و با بغض مي شمرد تارهاي سفيدي که ميان آنها جا خوش کرده بود...
دخترکت امروز اعتراف مي کند به دزدانه حرف به حرف خواندنت... به دزدانه شناختنت...  به دزدانه پرستيدنت... به دزدانه دوست داشتنت... و آرزو مي کند اگر روزي مادر شد چون تو اين همه بزرگ باشد و اين همه خوب بلد باشد بزرگ کردن را...
کاش تو هم روزي اينجا را يواشکي بخواني... يواشکي مرورم کني ... يواشکي در دلت به دخترکت حق بدهي...و يواشکي دست بکشي روي غمهايش.... و يواشکي بفهمي که چقدر دوستت دارد... آن وقت يواشکي...، نه! يواشکي نه! آغوش بخشنده ات را مثل هميشه باز کني تا من سر بگذارم آنجا و دوباره کشفت کنم، ببويمت، ببوسمت، بپرستمت و تو بگويي که تمام نگاههاي دزدانه ام را بخشيده اي... بخشيده اي... بخشيده اي...

۴/۰۵/۱۳۸۹

باز هم زود دير شد...

رگهاي پشت دست من خيلي برجسته هستند، من تا همين چند روز قبل هيچ وقت اين رگهاي برجسته را دوست نداشتم و هر وقت حواسم بود دستم را بالا مي گرفتم تا بازگشت وريدي بهتر برقرار شود و رگها خالي شوند و اين برجستگي آبي كمتر نمايان باشد... من تا همين چند روزقبل هيچ وقت جلوي آينه پلك نزده بودم و به فرم مژه هايم موقع پلك زدن دقت نكرده بودم... من تا همين چند روز قبل هيچ وقت از فاصلهء به اين نزديكي با عمو مرتضي حرف نزده بودم...
عمو مرتضي دوست قديمي پدرم بود، اين كه مي گويم قديمي قدمتش برمي گردد به چندين سال قبل از تولد من و حتي قبل از ازدواج مادر و پدرم، هيچ وقت نفهميدم كه شروع دوستي آنها چطور و از كجا بود ولي پدرم عمو مرتضي را خيلي دوست داشت... عمو مرتضي پزشك بود و خاطرهء كودكيم از او بر مي گردد به آب دهان قورت دادنهاي سخت و دردناك ناشي از گلو درد و طعم به زور شيرين شدهء شربت سرفه و چشمهاي ريز مهربان عمو مرتضي از پشت عينك دور مشكي كوچك كه با دقت گلويم را معاينه مي كرد... و خاطرهء سالهاي بعدم از او برمي گردد به ديد و بازديد عيد و طبقهء دوم خانهء عمو مرتضي و يك عكس دوست داشتني بزرگ از همسر اول عمو مرتضي كه چشمهاي خوشگلي داشت و لبهايش خيلي قرمز بود وسالها قبل از اين دنيا رفته بود و تعقيب نگاه گاه به گاه و توأم با احترام همسر دوم عمو مرتضي كه مهربان بود اما اصلا" زيبا نبود روي اين عكس... خاطرهء بعدي از عمو مرتضي برمي گردد به روزهاي تلخ بستري پدرم در بيمارستان و صبح زود و دستان بزرگ مهربانش روي شانه ام زماني كه روي مبل پشت در ICU خوابم برده بود... و آخرين خاطره ام از او بر مي گردد به همين چند روز قبل كه شنيدم عمو مرتضي توي بيمارستان ما بستري است و رفتم كه ببينمش، عمو مرتضي مثل هميشه لبخند داشت و چشمان ريزش خيلي پير شده بود و در لباس بيمارستان لاغرتر به نظر مي رسيد، نشستم روي صندلي كنار تخت و او بعد از اينكه عكسهاي راديولوژيش را يكي يكي و با دقت به من نشان داد و با خونسردي از بيماريش گفت، برايم مثل هميشه كلي حرف زد و كلي خاطره از پدرم تعريف كرد و من پيش خودم فكر كردم چه خوب كه اين همه دل زنده و با نشاط است و فكر كردم حتما" زود زود خوب مي شود... وسط حرفهايش بي مقدمه به من گفت كه چقدر مژه ها و پلك زدنم شبيه پدرم است! با اين حرفش من از يك حس عجيب توأم با افتخار پر شدم و فكر كردم چه خوب كه امروز ريمل نزدم!... موقع خداحافظي كه دست عمو مرتضي را گرفتم تا برايش آرزوي سلامتي داشته باشم، عمو مرتضي دست كشيد روي رگهاي برجستهء دستم و باز گفت كه چقدر شبيه دستهاي پدرم است و انگار دست پدرم را به دست گرفته و من توي آن لحظه عاشق همان رگهاي برجسته اي شدم كه هيچ وقت دوستشان نداشتم و عاشق عمو مرتضي كه تازه فهميده بودم چقدر به پدرم نزديك بوده و چقدر پر احساس... به عمو مرتضي گفتم :" حتما" باز ميام ميبينتون" و در اتاق را بستم... سه روز گذشت و من فراموش كردم پيش عمو مرتضي بروم... ديروز يك كتاب را با دقت پيچيدم توي يك كاغذ كادوي آبي و فكر كردم كه امروز به بهانهء روز پدر ببرم براي عمو مرتضي...
امروز مراسم خاكسپاري عمو مرتضي بود و بستهء آبي هنوز روي ميز است... و من تنها كاري كه مي كنم اين است كه چند بار جلوي آينه پلك مي زنم و روي رگهاي برجستهء دستانم دست مي كشم و دلم براي پدرم تنگ مي شود و  فكر مي كنم كاش عمو مرتضي دست گذاشته بود روي اين بي قراري هاي برجستهء روحم و به من گفته بود كه چقدر روحت شبيه پدرت است، آن وقت نيازي نبود كه من روحم را مثل دستانم در جهتي نگاه دارم كه خالي شود از اين آشفتگيها و دلتنگيها... شك ندارم كه مثل رگهاي برجستهء دستانم، دست كشيدن روي همهء اين بي قراريها آرامم مي كرد و مثل مژه هايم كه حس مي كنم ديگر نيازي به ريمل ندارد، روحم هيچ پوشش و پرده اي نمي خواست تا بپوشاند اين شوريدگي و آشفتگي كه چنين بي پروا خودنمايي مي كند... كاش از عمو مرتضي پرسيده بودم...

۳/۲۶/۱۳۸۹

به افتخار شما!

گفتی تا یه کمی سرحالی برو وبلاگتو آپ کن!... گفتم آخه موقعی که سرحالم یه دنیا جمله هست که بدون رعایت صف و نوبت، از لابلای جمله های به دقت ویرایش شده جا میزنن و خودشونو میندازن جلو! اونوقت بازم تویی که باید این بلبشو رو سر و سامون بدی! مسئولیتشو فبول می کنی؟



گفتی چرا نیستی؟ "بودن" رو فراموش کردی و "پشت سنگر بالا بلند "نبودن" پنهان شدی... گفتم دست و دل و چشم ، زود زود به "بودن" عادت می کنند، "بودن" گذرا و تکراریه... "نبودن" ه که هیچوقت اسیر ورطه عادت و تکرار نمیشه. نه که نباشیم! ولی گاهی هم بد نیست که "نباشیم"!



گفتی من یک بدی بزرگ دارم، اگه گفتی اون چیه؟... گفتم بدی تو اینه که بد خوبی! کاش لااقل خوب بد بودی! اونوقت دلم کمتر میسوخت!



گفتی پسره پرسید: "وای اگه می دونستم پشت اون چشمای خاکستریت چیه؟" ... اگه گفتی دختره چی جواب داد؟... گفتم فکر میکنم گفته باشه:" عزیزم چرا زودتر نپرسیدی!؟ خب معلومه! یه جفت چشم قهوه ای!"



گفتی اینو قبول داری که پشت سر هر مرد پیروز و موفقی ، زنی مقتدر ایستاده؟... گفتم آره! ولی بیشتر از اون به این معتقدم که جلوی هر زن شکست خورده ای هم مردی با ابهت!



گفتی به نظر تو این همه در بسته انتظار چیو میکشن برای باز شدن؟... گفتم انتظار بی مهابا باز شدن برای غافلگیر کردن یک بوسه پنهانی آسوده از در بسته!



گفتی می دونی اگه خودتو عوض کنی وارد مسیری میشی که آرزوی خیلیاست... گفتم آره! ولی از مسیری هم خارج میشم که خیلیا آرزوشون بوده!



گفتی از گرد و خاک بیزارم، بدجور نفسمو تنگ میکنه... گفتم هیچ فکر کردی چقدر رویاییه وقتی همه چی گرد گرفته هر جا که اراده کنی میتونی اسممو کنار اسمت بنویسی ، فک کن! روی میز، شیشه تلویزیون ، کتابخونه ! هر جور که دلت میخواد و کمرنگ و پررنگش فقط با نوک انگشتانت هست و پیچش ظریف دستمال!

گفتم از حرف زدن خسته شدي نه؟... گفتي از حرف زدن كه نه! ولي از شنيدن چرا!

پ.ن: خيلي بيربط! برگرفته از وبلاگ قبلي

۳/۲۴/۱۳۸۹

....

.....................


اين نقطه ها باشد براي به خاطر سپردن اين روزهايي كه هيچ چيز نمي توانستم بنويسم... درگير مدارا با دنيايي كه مي ترسم بزرگيش مجال رسيدن من به تو را ندهد و تنگي و كوچكيش اينچنين سنگين قلبم را مي فشارد...

۳/۱۳/۱۳۸۹

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد *

به گمانم خيلي از پستهاي اين وبلاگ را با "اين روزها" شروع كرده باشم... درست يادم نيست شايد هم نه! شايد خواسته ام اين طور شروع كنم و فكر كرده ام كه مدام همين را گفته ام و جايش چيز ديگري نوشته ام... به هر حال هر بار كه آمدم  بنويسم خواستم از "اين روزها" ي همان زمان بگويم، حالا گفتم يا نگفتم چندان مهم نيست...  الان هم مي خواهم بگويم و مي گويم كه اين روزها... اين روزها مدام از خودم مي پرسم خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوبم!... و باز مي پرسم كه خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم!... اين روزها ظهر كه مي رسم خانه اولين كاري كه مي كنم اين است كه شايد به مدت ده دقيقه پرتاب مي شوم روي تخت درست جلوي باد كولر و چشمهايم را مي بندم و بيدارتر از هميشه رويا مي بينم و بعد كه ضربان قلبم تند مي شود مي بينم كه واقعا" خوبم... اين حس خوب بودن با همه خستگي به من توان برخاستن مي دهد... توان طعمها را در هم آميختن و چشيدن و هم زدن و با لبخند خوردن، بعد بشقاب را كه جلو مي كشم و و به عمق لبخند كه فكر مي كنم، پر مي شوم از حس نقش بازي كردن و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
نواي يك موسيقي آرام دوست داشتني هميشگي مي پيچد در خلوت تنهاي اتاق و من چند جلد كتاب سنگين مي چينم مقابلم و يك دستهء قطور نمونه سؤال، حدود دو سوم از عمرم به درس خواندن گذشته و هنوز هم ياد نگرفته ام كه براي خواندن تمركز داشته باشم...وقتي چشمانم روي سؤالها ثابت مي ماند و گوشهايم سيگنالهاي آهنگ را  روي قلبم مي فرستد و خيالم كوچ مي كند به يك اقليم موعود ، با تمام دلتنگيم مي بينم كه واقعا" خوبم... صداي تلويزيون نتهاي موسيقيم را به هم مي ريزد، به ناچار اخبار را مي شنوم... خبرها خوب نيستند، خبرها درد دارند، تحليل خبرها دردشان را آشكارتر مي كند و راهكارها ناتوانيها را نمايانتر... نگاه مي كنم به دستهء سوالات ، به دستانم كه قطر سوالات را محك مي زند... و احساس مي كنم چقدر دستانم بيهوده هستند و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
صفحه را باز مي كنم كه بنويسم از اين روزها... از همين روزهايي كه ديوانه ام، شوريده ام، اصلا" بدجور عاشقم... همين روزهايي كه سايه گسترده بر تمام روزهاي ديروزم و دارد ريشه مي دواند به سمت تمام روزهاي فردايم... همين روزهاي بي قراري و دانستن و ندانستن و خواستن و خواستن و خواستن... به خواستنش كه مي رسم مي بينم كه واقعا" خوبم ... نقطهء حرف اول كه فشرده مي شود هي گردتر مي شود و پررنگتر و كلمه نمي شود كه نمي شود كه دوست ندارد نگاههاي نامحرم خاله خانباجي منشانه را... به نقطهء سياه نگاه مي كنم و وقتي اين همه حرف نگفتهء مانده در گلو و اين بغض فروخورده سينه ام را مي فشارد و به نبود ناكجايي حتي براي نوشتن فكر مي كنم، مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...


*: تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب