۴/۱۹/۱۳۸۹

از روزهايي که دزدانه تو را نفس کشيدم...

شايد امروز زمان آن باشد كه برايت اعتراف كنم نگاه كنجكاو من سطر سطر هر برگ آن سررسيد كوچك خاكستري را بارها و بارها قاپيد و كاويد و زير و رو كرد... همان روزهايي كه نگاه من كوچولوي دزدي بود كه بي اجازه پا به خصوصيترين حريم انديشهء تنهاييهاي تو مي گذاشت... همان روزهايي که صبحهاي تابستانش دستان کوچک ده دوازده سالهء من چشمان مهربان تو را دور مي ديد و از ميان اشياء خاطره انگيز کمد کوچک کنار تخت که شايد تنها ملک خصوصي تو در خانه بود سررسيد خاکستري را ناجوانمردانه بيرون مي کشيد و تمام احساسات شبانه ات را هزار بار لمس مي کرد و مي بوييد و تو را ذره ذره کشف مي کرد... من در ميان همان نوشته هاي آبي پراحساس تو قد مي کشيدم و بزرگ مي شدم... ذهن ده دوازده سالهء من از ميان اشعار زيباي حافظ و سعدي و مولوي و شاملو و فروغ و اخوان ثالث حاشيه نوشت دفتر بي همتاي تو پر مي گرفت و شاعر مي شد... من يواشکي تو را مي خواندم و يواشکي کلمه به کلمه دست خطت را نوازش مي کردم و مي بوسيدم... يواشکي گريه مي کردم و يواشکي ذوق مي کردم و مي خنديدم... من يواشکي  تحسينت مي کردم  و دزدانه دست مي کشيدم روي تمام لطافت زنانه ات... احساسات مادرانه ات ... باورهاي خدشه ناپذيرت... و خستگيهاي بي پايانت...  و ظهر که خسته از کار باز مي گشتي خانه و بي هيچ ابراز دردي کدبانو تر از هر کسي مشغول مي شدي ، من  آرام به بهانهء کمک کنارت مي ايستادم و تو را مي بوييدم... آرام به دستانت که تمام رازهاي ديشبش را خوانده بودم نگاه مي کردم و چقدر مقاومت مي کردم که بوسه بارانشان نکنم مبادا تو مشکوک شوي و دستم رو شود برايت... من يواشکي روي رد پاي اشکهاي شبانه ات دست مي کشيدم و فردا متعجب از لبخند پر سخاوتت بغض گلويم را مي فشرد...
من بزرگتر مي شدم و همچنان دزدانه و ناجوانمردانه کشفت مي کردم... دخترک پانزده سالهء تو يواشکي مي فهميد که دفتر خاطرات فانتزي مسخره اش را خواندي و غرق اعتماد به نفس مي شد از آن همه فهميدن خوبت و با اطمينان فردا سر روي دامنت مي گذاشت و برايت اعتراف مي کرد... دخترک پانزده سالهء تو دزدانه به ذهن مي سپرد که چطور اين همه بادرايت باشد و چطور اين همه نکته سنج  و چطور اين همه مهربان و عاشق... اما شايد به تاوان همان دزدانه کاويدنها هيچ وقت چون تو لايق نشد که نشد...
دخترکت يواشکي تو را مرور مي کرد و يواشکي عاشقت بود و يواشکي برايت بوسه مي فرستاد... دخترکت هر روز جاي پاي زمان را دنبال مي کرد از ميان تاريخهاي بالاي هر صفحهء سر رسيدت و مي رسيد به چشمان خوش حالت مهربانت و دلش مي گرفت از چينهاي ظريفي که هر روز بيشتر مي شد... از ميان تاريخها مي گذشت و سر مي گذاشت و بو مي کشيد موهاي خوش عطر مشکيت را و با بغض مي شمرد تارهاي سفيدي که ميان آنها جا خوش کرده بود...
دخترکت امروز اعتراف مي کند به دزدانه حرف به حرف خواندنت... به دزدانه شناختنت...  به دزدانه پرستيدنت... به دزدانه دوست داشتنت... و آرزو مي کند اگر روزي مادر شد چون تو اين همه بزرگ باشد و اين همه خوب بلد باشد بزرگ کردن را...
کاش تو هم روزي اينجا را يواشکي بخواني... يواشکي مرورم کني ... يواشکي در دلت به دخترکت حق بدهي...و يواشکي دست بکشي روي غمهايش.... و يواشکي بفهمي که چقدر دوستت دارد... آن وقت يواشکي...، نه! يواشکي نه! آغوش بخشنده ات را مثل هميشه باز کني تا من سر بگذارم آنجا و دوباره کشفت کنم، ببويمت، ببوسمت، بپرستمت و تو بگويي که تمام نگاههاي دزدانه ام را بخشيده اي... بخشيده اي... بخشيده اي...

۴/۰۵/۱۳۸۹

باز هم زود دير شد...

رگهاي پشت دست من خيلي برجسته هستند، من تا همين چند روز قبل هيچ وقت اين رگهاي برجسته را دوست نداشتم و هر وقت حواسم بود دستم را بالا مي گرفتم تا بازگشت وريدي بهتر برقرار شود و رگها خالي شوند و اين برجستگي آبي كمتر نمايان باشد... من تا همين چند روزقبل هيچ وقت جلوي آينه پلك نزده بودم و به فرم مژه هايم موقع پلك زدن دقت نكرده بودم... من تا همين چند روز قبل هيچ وقت از فاصلهء به اين نزديكي با عمو مرتضي حرف نزده بودم...
عمو مرتضي دوست قديمي پدرم بود، اين كه مي گويم قديمي قدمتش برمي گردد به چندين سال قبل از تولد من و حتي قبل از ازدواج مادر و پدرم، هيچ وقت نفهميدم كه شروع دوستي آنها چطور و از كجا بود ولي پدرم عمو مرتضي را خيلي دوست داشت... عمو مرتضي پزشك بود و خاطرهء كودكيم از او بر مي گردد به آب دهان قورت دادنهاي سخت و دردناك ناشي از گلو درد و طعم به زور شيرين شدهء شربت سرفه و چشمهاي ريز مهربان عمو مرتضي از پشت عينك دور مشكي كوچك كه با دقت گلويم را معاينه مي كرد... و خاطرهء سالهاي بعدم از او برمي گردد به ديد و بازديد عيد و طبقهء دوم خانهء عمو مرتضي و يك عكس دوست داشتني بزرگ از همسر اول عمو مرتضي كه چشمهاي خوشگلي داشت و لبهايش خيلي قرمز بود وسالها قبل از اين دنيا رفته بود و تعقيب نگاه گاه به گاه و توأم با احترام همسر دوم عمو مرتضي كه مهربان بود اما اصلا" زيبا نبود روي اين عكس... خاطرهء بعدي از عمو مرتضي برمي گردد به روزهاي تلخ بستري پدرم در بيمارستان و صبح زود و دستان بزرگ مهربانش روي شانه ام زماني كه روي مبل پشت در ICU خوابم برده بود... و آخرين خاطره ام از او بر مي گردد به همين چند روز قبل كه شنيدم عمو مرتضي توي بيمارستان ما بستري است و رفتم كه ببينمش، عمو مرتضي مثل هميشه لبخند داشت و چشمان ريزش خيلي پير شده بود و در لباس بيمارستان لاغرتر به نظر مي رسيد، نشستم روي صندلي كنار تخت و او بعد از اينكه عكسهاي راديولوژيش را يكي يكي و با دقت به من نشان داد و با خونسردي از بيماريش گفت، برايم مثل هميشه كلي حرف زد و كلي خاطره از پدرم تعريف كرد و من پيش خودم فكر كردم چه خوب كه اين همه دل زنده و با نشاط است و فكر كردم حتما" زود زود خوب مي شود... وسط حرفهايش بي مقدمه به من گفت كه چقدر مژه ها و پلك زدنم شبيه پدرم است! با اين حرفش من از يك حس عجيب توأم با افتخار پر شدم و فكر كردم چه خوب كه امروز ريمل نزدم!... موقع خداحافظي كه دست عمو مرتضي را گرفتم تا برايش آرزوي سلامتي داشته باشم، عمو مرتضي دست كشيد روي رگهاي برجستهء دستم و باز گفت كه چقدر شبيه دستهاي پدرم است و انگار دست پدرم را به دست گرفته و من توي آن لحظه عاشق همان رگهاي برجسته اي شدم كه هيچ وقت دوستشان نداشتم و عاشق عمو مرتضي كه تازه فهميده بودم چقدر به پدرم نزديك بوده و چقدر پر احساس... به عمو مرتضي گفتم :" حتما" باز ميام ميبينتون" و در اتاق را بستم... سه روز گذشت و من فراموش كردم پيش عمو مرتضي بروم... ديروز يك كتاب را با دقت پيچيدم توي يك كاغذ كادوي آبي و فكر كردم كه امروز به بهانهء روز پدر ببرم براي عمو مرتضي...
امروز مراسم خاكسپاري عمو مرتضي بود و بستهء آبي هنوز روي ميز است... و من تنها كاري كه مي كنم اين است كه چند بار جلوي آينه پلك مي زنم و روي رگهاي برجستهء دستانم دست مي كشم و دلم براي پدرم تنگ مي شود و  فكر مي كنم كاش عمو مرتضي دست گذاشته بود روي اين بي قراري هاي برجستهء روحم و به من گفته بود كه چقدر روحت شبيه پدرت است، آن وقت نيازي نبود كه من روحم را مثل دستانم در جهتي نگاه دارم كه خالي شود از اين آشفتگيها و دلتنگيها... شك ندارم كه مثل رگهاي برجستهء دستانم، دست كشيدن روي همهء اين بي قراريها آرامم مي كرد و مثل مژه هايم كه حس مي كنم ديگر نيازي به ريمل ندارد، روحم هيچ پوشش و پرده اي نمي خواست تا بپوشاند اين شوريدگي و آشفتگي كه چنين بي پروا خودنمايي مي كند... كاش از عمو مرتضي پرسيده بودم...

۳/۲۶/۱۳۸۹

به افتخار شما!

گفتی تا یه کمی سرحالی برو وبلاگتو آپ کن!... گفتم آخه موقعی که سرحالم یه دنیا جمله هست که بدون رعایت صف و نوبت، از لابلای جمله های به دقت ویرایش شده جا میزنن و خودشونو میندازن جلو! اونوقت بازم تویی که باید این بلبشو رو سر و سامون بدی! مسئولیتشو فبول می کنی؟



گفتی چرا نیستی؟ "بودن" رو فراموش کردی و "پشت سنگر بالا بلند "نبودن" پنهان شدی... گفتم دست و دل و چشم ، زود زود به "بودن" عادت می کنند، "بودن" گذرا و تکراریه... "نبودن" ه که هیچوقت اسیر ورطه عادت و تکرار نمیشه. نه که نباشیم! ولی گاهی هم بد نیست که "نباشیم"!



گفتی من یک بدی بزرگ دارم، اگه گفتی اون چیه؟... گفتم بدی تو اینه که بد خوبی! کاش لااقل خوب بد بودی! اونوقت دلم کمتر میسوخت!



گفتی پسره پرسید: "وای اگه می دونستم پشت اون چشمای خاکستریت چیه؟" ... اگه گفتی دختره چی جواب داد؟... گفتم فکر میکنم گفته باشه:" عزیزم چرا زودتر نپرسیدی!؟ خب معلومه! یه جفت چشم قهوه ای!"



گفتی اینو قبول داری که پشت سر هر مرد پیروز و موفقی ، زنی مقتدر ایستاده؟... گفتم آره! ولی بیشتر از اون به این معتقدم که جلوی هر زن شکست خورده ای هم مردی با ابهت!



گفتی به نظر تو این همه در بسته انتظار چیو میکشن برای باز شدن؟... گفتم انتظار بی مهابا باز شدن برای غافلگیر کردن یک بوسه پنهانی آسوده از در بسته!



گفتی می دونی اگه خودتو عوض کنی وارد مسیری میشی که آرزوی خیلیاست... گفتم آره! ولی از مسیری هم خارج میشم که خیلیا آرزوشون بوده!



گفتی از گرد و خاک بیزارم، بدجور نفسمو تنگ میکنه... گفتم هیچ فکر کردی چقدر رویاییه وقتی همه چی گرد گرفته هر جا که اراده کنی میتونی اسممو کنار اسمت بنویسی ، فک کن! روی میز، شیشه تلویزیون ، کتابخونه ! هر جور که دلت میخواد و کمرنگ و پررنگش فقط با نوک انگشتانت هست و پیچش ظریف دستمال!

گفتم از حرف زدن خسته شدي نه؟... گفتي از حرف زدن كه نه! ولي از شنيدن چرا!

پ.ن: خيلي بيربط! برگرفته از وبلاگ قبلي

۳/۲۴/۱۳۸۹

....

.....................


اين نقطه ها باشد براي به خاطر سپردن اين روزهايي كه هيچ چيز نمي توانستم بنويسم... درگير مدارا با دنيايي كه مي ترسم بزرگيش مجال رسيدن من به تو را ندهد و تنگي و كوچكيش اينچنين سنگين قلبم را مي فشارد...

۳/۱۳/۱۳۸۹

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد *

به گمانم خيلي از پستهاي اين وبلاگ را با "اين روزها" شروع كرده باشم... درست يادم نيست شايد هم نه! شايد خواسته ام اين طور شروع كنم و فكر كرده ام كه مدام همين را گفته ام و جايش چيز ديگري نوشته ام... به هر حال هر بار كه آمدم  بنويسم خواستم از "اين روزها" ي همان زمان بگويم، حالا گفتم يا نگفتم چندان مهم نيست...  الان هم مي خواهم بگويم و مي گويم كه اين روزها... اين روزها مدام از خودم مي پرسم خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوبم!... و باز مي پرسم كه خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم!... اين روزها ظهر كه مي رسم خانه اولين كاري كه مي كنم اين است كه شايد به مدت ده دقيقه پرتاب مي شوم روي تخت درست جلوي باد كولر و چشمهايم را مي بندم و بيدارتر از هميشه رويا مي بينم و بعد كه ضربان قلبم تند مي شود مي بينم كه واقعا" خوبم... اين حس خوب بودن با همه خستگي به من توان برخاستن مي دهد... توان طعمها را در هم آميختن و چشيدن و هم زدن و با لبخند خوردن، بعد بشقاب را كه جلو مي كشم و و به عمق لبخند كه فكر مي كنم، پر مي شوم از حس نقش بازي كردن و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
نواي يك موسيقي آرام دوست داشتني هميشگي مي پيچد در خلوت تنهاي اتاق و من چند جلد كتاب سنگين مي چينم مقابلم و يك دستهء قطور نمونه سؤال، حدود دو سوم از عمرم به درس خواندن گذشته و هنوز هم ياد نگرفته ام كه براي خواندن تمركز داشته باشم...وقتي چشمانم روي سؤالها ثابت مي ماند و گوشهايم سيگنالهاي آهنگ را  روي قلبم مي فرستد و خيالم كوچ مي كند به يك اقليم موعود ، با تمام دلتنگيم مي بينم كه واقعا" خوبم... صداي تلويزيون نتهاي موسيقيم را به هم مي ريزد، به ناچار اخبار را مي شنوم... خبرها خوب نيستند، خبرها درد دارند، تحليل خبرها دردشان را آشكارتر مي كند و راهكارها ناتوانيها را نمايانتر... نگاه مي كنم به دستهء سوالات ، به دستانم كه قطر سوالات را محك مي زند... و احساس مي كنم چقدر دستانم بيهوده هستند و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
صفحه را باز مي كنم كه بنويسم از اين روزها... از همين روزهايي كه ديوانه ام، شوريده ام، اصلا" بدجور عاشقم... همين روزهايي كه سايه گسترده بر تمام روزهاي ديروزم و دارد ريشه مي دواند به سمت تمام روزهاي فردايم... همين روزهاي بي قراري و دانستن و ندانستن و خواستن و خواستن و خواستن... به خواستنش كه مي رسم مي بينم كه واقعا" خوبم ... نقطهء حرف اول كه فشرده مي شود هي گردتر مي شود و پررنگتر و كلمه نمي شود كه نمي شود كه دوست ندارد نگاههاي نامحرم خاله خانباجي منشانه را... به نقطهء سياه نگاه مي كنم و وقتي اين همه حرف نگفتهء مانده در گلو و اين بغض فروخورده سينه ام را مي فشارد و به نبود ناكجايي حتي براي نوشتن فكر مي كنم، مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...


*: تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

۳/۰۳/۱۳۸۹

بشنو دعا و گه گه آمين كن اين دعا را

مدتيست  فكر مي كنم يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه دعا كردن را همانجوري كه من مي خواهم خوب بلد است... من آدم مذهبي نيستم و دعا كردن را درست نمي دانم و نمي فهمم... ياد گرفته بودم كه چشمانم را ببندم و دلخواسته ام را در دل چند بار تكرار كنم و بعد نفس عميق بكشم و همچنان چشمانم را بسته نگاه دارم تا دليوري ريپورت آرزويم به خدايي كه نام مرا جايي سيو كرده و خوب مي شناسدم برسد و بعد نفسم را با خيال آسوده بيرون دهم و چشم بگشايم... اين كه آن خدا همان خدايي است كه ديگران از ميان خطوط كوفي كتابهاي ادعيه صدايش مي زنند، يا هم او كه چشمانش به دانه هاي تسبيح است و دلش براي ادا كردن نذر و نيازهاي موعود مي تپد و يك كانتر دقيق دارد براي ثبت و ضبط تعداد نشست و برخاستها و خم و راست شدنها ...هيچ وقت نفهميدم...
مدتيست انگار يكي هست كه جاي من چشم مي بندد و آرزو مي كند... اينكه آرزويش همان اميد و خواهش من باشد يا نه چندان مهم نيست... كسي هست كه نمي دانم كيست و جاي من نفس عميق مي كشد و مي دانم خوب آرزو مي كند يعني هماني را آرزو مي كند كه خوب است و آرزوست... اين را زماني حس مي كنم كه در اوج ناباوريها، در كنج تنهايي و دلتنگيها ، در استيصال بي سرانجامي يادها و غربت همهء فريادها ناگهان دلم مستي سكر آور مي خواهد و براي مزه اش زيتون سياه، نه براي فراموشي كه براي به شكرانه نشستن آرامشي خدايي!... زماني كه ياد دستان تو دستان سرد مرده از هراسم را احياء مي كند... واين تحفهء پر آرامش شراب كهنهء بي نظير و اين معجزهء مسيحايي ياد دستان تو، آنقدر خيال انگيز و دورند كه من با چشمان بسته و نفس در سينه حبس كرده كجا توان آرزو كردنشان را خواهم داشت...
 يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه طرح پشت چشمان مرا خوب بلد است... يكي كه خدايم را مي شناسد... يكي كه دوستم دارد... يكي كه جاي من آرزو مي كند... يكي هست كه براي من دعا مي كند...
آسوده باش ناتانائيل هميشه ام... يكي هست كه براي ما دعا مي كند... نمي دانم شايد پدرم باشد...

۲/۲۵/۱۳۸۹

مرباي توت فرنگي

اینجا نشسته ام و انگشتانم دارد برای تو تایپ می کند... اصلا" این روزها انگشتانم مدام بهانهء تو را می گیرند... بی قرارند و تنها با نواختن برای تو آرام می گیرند... دروغ چرا فقط که انگشتانم نیست!... چشمانم هم این روزها از بس این سو و آن سو در جستجوی تو می روند و مایوس و خسته برمی گردند، مدام داغ می شود و می سوزد و بعد چون بهار هم هست جو زده می شود و رگباری می بارد!... آن وقت تو ببین چه می شود وقتی که آن انگشتان بی قرار بخواهند این چشمان خستهء ملتهب را پاک کنند و تسلا دهند... می شود همان داستان کوری که عصاکش می شود کور دیگر را... وقتی که انگشتهای من بی قرار می شود باید کاری برایشان دست و پا کنم تو که نیستی تا با نوازشت تسکین پیدا کنند و بیاسایند... اگر هم به حال خود بگذارمشان می روند و یکریز برای تو می نویسند، این هم که نمی شود خب! دنیاست و هزاران چشم نامحرم و بیشتر از آن اندیشه های نااهل... باید کاری برایشان دست و پا می کردم تا اندکی از این همه ناشکیبی و هیجان را تخلیه کنند... دیروز ظهر ده کیلو توت فرنگی خریدم!... من در عمرم مربای توت فرنگی درست نکرده ام ولی وقتی که مرد میوه فروش گفت :" اگر برای مربا توت فرنگی می خواهید الان وقتشه!"... من به انگشتانم نگاه کردم و ده کیلو توت فرنگی توی یک جعبهء چوبی خریدم... رسیدم خانه جعبهء توت فرنگی را گذاشتم روی کابینت باز یک نگاه به انگشتانم کردم و یک نگاه به قرمزی شاداب و تازهء توت فرنگیها... همان جا دو سه تا از درشتترین توت فرنگیها را جدا کردم و گذاشتم توی دهانم، نمی دانم چرا ترش و شیرینی خوبشان گلویم را سوزاند و بغضم را تازه تر کرد... انگشتانم یکی یکی برگهای توت فرنگیها را جدا می کرد و می چیدشان توی ظرف کناری... چشمانم به دقت حرکت سریع انگشتان را نظاره می کرد و از فرط حسادت یکریز می بارید، چند قطره اشک که ریخت توی ظرف کناری، انگشتانم انگار که دلشان سوخته باشد چشمهایم را پاک می کردند و اشکم طعم توت فرنگی می گرفت!... باید برای چشمانم هم کاری می کردم.... توت فرنگیها را چند بار شستم و ریختم توی یک ظرف بزرگ آب تا خیس بخورد... کتاب آشپزی را آوردم و صفحهء دستور مربای توت فرنگی را باز کردم، به چشمانم مسئولیت دادم که خوب نگاه کنند و بخوانند و برایم توضیح دهند... چشمانم تار بود... هنوز پردهء اشک جلویش کنار نرفته بود... چند قطره اشک ریخت روی مربای توت فرنگی کتاب آشپزی تا چشمانم راه افتاد و کمی آرام گرفت... چشمانم یادآوری کردند که توی کتاب نوشته برای خوشرنگ شدن مربا باید قابلمه مسی باشد!... گفتم که توی این گیر و دار قابلمه مسی ام کجا بود... قابلمهء استیل را که گذاشتم روی گاز، باز به چشمان نازک نارنجیم انگار برخورد که چرا مسی نیست و چند قطره اشک ریخت توی قابلمه استیل ... صدای چیک چیک برخوردش با سطح فلزی قابلمه خنده دار بود....توت فرنگیها را ریختم توی قابلمه و آب را به دقت همان مقدار که چشمانم به ذهن سپرده بود اضافه کردم دیگر آن چند قطره اشکی که باز اضافه شد به آب توی قابلمه تقصیر من نبود و چشمان بهانه گیرم حق شکایت نداشتند... شکر را اضافه کرده بودم و انگشتانم محکم دستهء ملاقه را گرفته بود و با حرص محتویات قابلمهء استیل را هم می زدند و کف روی مربا را می گرفتند... چند بار چشیدم و هر بار شیرینیش کم بود اینکه از شوری اشکها بود یا تلخی نگاه چشمها که شیرین نمی شد را نه من فهمیدم و نه انگشتانم و چند بار شکر اضافه کردم... تا مربای توت فرنگی آماده شود انگشتانم چند شیشهء خالی آماده کردند و چیدند کنار هم و چشمانم به هر کدام یک قطره اشک هدیه دادند... مربا خوشرنگ شده بود و من و چشمانم به این نتیجه رسیدیم که رنگ مربای توت فرنگی نه به مسی بودن قابلمه بستگی دارد و نه به زمان روی شعله ماندنش... فقط نگاه براق از اشک می خواهد تا شفاف شود و قرمزیش برق بزند...

صبح کمی از مربا را ریختم توی یک ظرف کوچک خوشگل و برای صبحانه گذاشتم سر میز و به آن خیره شدم... کمی از آن را با قاشق برداشتم و آرام آرام مزه مزه کردم، مربا طعم خاصی داشت مخلوطی از شوری اشک و شیرینی عشق و ترشی دلتنگی و تلخی جدایی ... حالا اینجا من مانده ام و انگشتانم که باز بی قرارند و چشمانم که بارانیند و چند شیشه مربای توت فرنگی... حالا تو بگو کی میایی تا باهم مربای توت فرنگی با طعم مخصوص بخوریم ؟



۲/۱۸/۱۳۸۹

تام كروز!

كنكور در زمان خودش براي من واقعهء مهمي بود در حدّ مرگ و زندگي! كه گمان مي كردم گذشتن از آن چيزي در مايه هاي شكستن شاخ غول و ديو دوسر و اين حرفهاست... تابستان سال سوم دبيرستان از آنجا كه رشته ام رياضي بود و مي خواستم تجربي امتحان بدهم و عشق زوركي ِ پزشكي بودم، مي رفتم كلاس كنكور تا زيست شناسي بخوانم... اصولا" در آن برهه از زمان موجود گاگولي بودم كه قسمت اعظم ذهن و فكرم را درس و استرس كنكور پر كرده بود و هر كار غير درسي بدون برنامه ريزي وجدانم را در حدّ مرگ به درد مي آورد و منتظر عقوبت الهي مشابه قوم عاد و ثمود بودم!...
در بحبحه و اوج همين شخصيت گاگول منشانه ، يكي از سرگرميهاي زندگي اين بود كه برويم زيراكسي و جزوه هاي جديد را كپي كنيم... يك روز عصر همراه دوستم رفته بوديم زيراكسي كنار كلاس كنكور براي كپي گرفتن يادم هست مانتوي سبزي تنم بود كه آن موقع وقتي مي پوشيدمش خيلي احساس خوش تيپي مي كردم!... و حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم كه چقدر بيريخت و بدرنگ بوده!... شخصي كه مي خواست جزوه ها را برايمان تكثير كند پسر جواني بود كه به محض اينكه وارد مغازه شديم، دوستم آرام گفت: "چقدر شبيه تام كروزه!"... من داشتم يواشكي نگاهش مي كردم كه پسر سرش را بالا آورد و گفت:" چه مانتوي خوشرنگي!"... از نگاهش خوشم نيامد ولي با اين وجود خوشحال شدم!... اما از آنجا كه بسيار ننر و لوس بودم پشت چشمي نازك كردم و گفتم: "مرسي..." و سعي كردم قيافه بگيرم!... كارمان كه تمام شد پسر پرسيد:" داريد براي كنكور درس مي خونيد؟"... دوستم فوري جواب مثبت داد و من همچنان در قيافه بودم! و زود از مغازه بيرون آمدم... از آن روز به بعد ما حتما" هر چند روز يك بار جزوه هايي براي زيراكس گرفتن پيدا مي كرديم! و سري به آن مغازه و پسرك كه اسمش شده بود تام كروز مي زديم... كم كم فهميديم كه تام كروز دانشجوي سال اول مهندسي شيمي است و شمالي و آن زيراكسي هم مغازهء عمويش است...البته تمام اين اطلاعات به مدد فعاليتهاي دوستم حاصل شد كه اصولا" آدم سر و زبان دار تري از من بود وگرنه من كه كماكان قيافه مي گرفتم و مثلا" كسي را نمي ديدم!... يك روز كه كلاسم دير شده بود داشتم مي دويدم به سمت مؤسسه كه تام كروز جلويم ظاهر شد و يكي از همان برگه هاي معروف آن دورانها كه رويش يك شماره تلفن و اسم نوشته بود به من داد و جمله معروف :" باهات كار دارم بهم زنگ بزن!" را تكرار كرد... من سعي كردم بسيار بي تفاوت برگه را بگيرم و گفتم:" فكر نمي كنم!"... به محض اينكه وارد كلاس شدم برگه را نگاه كردم اسمش بود: شهاب!... چند روز گذشت و من زنگ نزدم... يك روز دوباره در راه كلاس سر راهم سبز شد و گفت:" زنگ نزدي خانوم دكتر!"... اولين كسي بود كه مرا خانوم دكتر صدا كرد و در آن زمان از شنيدنش قند توي دلم آب شد!... ولي باز هم به روي خودم نياوردم و گفتم:" من درس دارم! واسه اين كارا وقت ندارم!"... واي كه چقدر لوس و احمق بودم! ... اگر جاي پسرك بودم به چنين دختر لوس و بي مزه و مغروري با آن مانتوي مسخره و ابروهاي پرپشت نگاه هم نمي كردم!... اتفاقات اينچنيني باز هم تكرار شد... ديگر عادتم شده بود كه سه بار در هفته تام كروز را ببينم و با بي محلي جوابش را بدهم و ناز كنم و او هم خسته نشود و باز صدايم كند خانوم دكتر!... يك بار هم برايم نامه اي داده بود پر سوز و گدازولي گلايه آميز كه يادم هست آخرش نوشته بود: " چند سال بعد كه دكتر شدي يادت بياد كه آق مهندسي بود هنوز خانوم دكتر نشده قبولت داشت و تو تحويلش نگرفتي!"...خنده ام گرفت كه خودش را آق مهندس خوانده بود، تصميم گرفتم كمي مهربانتر شوم اما يك روز كه از جلوي زيراكسي رد مي شدم ديدم كه مهندس تام كروز با دختري كه اتفاقا" خيلي هم خوشگل بود گرم صحبت است و از ظواهر امر پيدا بود كه حرفهايشان چيزي فراتر از گفتگوي مشتري مدارانه است!... من پررو پررو از ديدن اين صحنه عصباني شدم و طلبكارانه قهر كردم و ديگر چند برابر قيافه مي آمدم!... تام كروز چند روز بعد آمد و بهانهء قديمي دختر خاله ام بود و اين صحبتها را آورد اما كارگر نيفتاد و من مغرورتر از اين حرفها بودم!... سه ماه تابستان و كلاس كنكور من تمام شد و ديگر كم كم تام كروز و قصه اش كم رنگ و كم رنگتر شد، تا از يادم رفت...
دلستر توت فرنگي را هنوز باز نكرده بودم كه از اورژانس زنگ زدند بيمار HIV مثبت با پنوموني شديد(عفونت ريه) داريم... بيمار پشتش به من بود و به سختي نفس مي كشيد... سلام كردم و گفتم كه صاف بخوابد... به سختي حركت كرد و برگشت... تهِ تهِ نگاهش برايم آشنا بود... مرد جواني با پوست زرد رنگ و صورت لاغر و گونه هاي فرو رفته كه هيچ شباهتي به تام كروز نداشت اما نگاهش مرا پرتاب كرد به چهارده پانزده سال پيش و زيراكسي كوچك كنار كلاس كنكور... مدتي طول كشيد تا به خودم مسلط شدم و معاينه اش كردم... در طول مدت معاينه سنگيني نگاهش را كاملا" احساس مي كردم اما خود را به نديدن مي زدم ولي اين بار نه به خاطر قيافه گرفتن بلكه دوست نداشتم در اين وضعيت بشناسدم و بفهمد كه شناختمش... تام كروز خوش تيپ آن روزها تبديل شده بود به يك معتاد تزريقي HIV مثبت زار و فرتوت كه نمي توانست درست نفس بكشد... دلم گرفته بود... داشتم دستور دارويي اش را مي نوشتم كه نفس نفس زنان و بريده بريده گفت:" من كي بهت گفتم؟ بالاخره خانوم دكتر شدي!"... لبخند زدم و گفتم:" زود خوب ميشي آقاي مهندس!"...يكي از غمناكترين دلسترهاي توت فرنگي زندگي را باز كردم و فكر كردم اين اولين لبخندم بود به كسي كه زودتر از همه به من گفت خانوم دكتر!

۲/۰۷/۱۳۸۹

تو مست مست سرخوشي من مست بي سر سرخوشم

روزگاري نوشته بودم كه من سالهاست هر روز تكه اي از كودكيم را جايي جا مي گذارم بي آنكه بدانم و بفهمم و روزي گم شدنش را به خاطر مي آورم كه ديگر هم دير شده و هم دور... و امروز بايد بگويم كه من هر روز تكه اي از كودكيم را گوشه اي پيدا مي كنم و حريصانه به آن چنگ مي زنم و لجوجانه مي خواهم لباسش كنم و با تمام تنگي و كوچكي به تن كنم و با آن بدوم و بچرخم و روي چمنها غلت بزنم... حتي همان روزي هم كه از جا ماندن تكه هاي كودكي مي نوشتم، مي دانستم اما نمي گفتم كه آن اصليترين تكه ها را جاي امني توي جيب مخفي جادار پيراهن بزرگساليم پنهان كرده ام... نگفته بودم كه اين همه گشادي پيراهن بزرگسالي سخت آزارم مي داد و من هر چند ياد گرفتم كه با مهارت بي آن كه براي چشمان تيزبين تشخيص دادني باشد، كمي از اين ور و آن ورش را درز بگيرم تا بفهمي نفهمي تنگتر شود و به قامت تر، باز هم احساس مي كردم كه پيراهن عاريتي به تن دارم كه براي من دوخته نشده... من نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود وقتي كه با رژلب لبخند مي زني و با جديت از پشت عينك نگاه مي كني و با حرارت ميان عده اي آدم جديتر از خودت بحث علمي مي كني، و تكه هاي بيقرار كودكي توي همان جيب مخفي ولوله كرده اند و مي خواهند خودشان را پرتاب كنند بيرون... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود در لباس پزشك مدام گوشي را اين طرف و آن طرف جابجا كني و توي پرونده بيماران اُردرهاي بالا بلند بگذاري و پايش را مهر كني وقتي خودت فقط كودك مريضي هستي كه بايد قاشق قاشق سوپ دهانش بگذارند... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود عادت كرده باشي هر روز موهايت را با يك زاويه خاص كج كني و چند تار موي سپيد تازه را حاضر غايب كني و در همان حال دلت بخواهد اسپرانزا باشي و بافتهء بلند گيسوانت را از پنجره آويزان كني تا ناجيت از قلعهء محصور تنهاييها شود...نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود وقتي مي بيني فلان خانمي كه كمي چاق است و موهايش را يك رنگ عجيب و غريب زده و يك روسري گلدار پوشيده و يك دستش در دست كودكي است كه تا مدرسه همراهيش مي كند و دست ديگرش يك زنبيل پر از كرفس و هويج ، همسن توست و تو هنوز دلت بخواهد دامن حرير بپوشي و كنار پنجره دراز بكشي و سيب ترش گاز بزني و كتاب بخواني... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود مجبور باشي براي تمام رابطه ها ارتباط علت و معلولي پيداكني و در تعريف شدنيها بگنجانيشان، اما يك جايي آن تو توها كودكي باشد كه بي دليل دوست مي گيرد و بي علت دوست مي دارد و بي تعريف نزديك مي شود... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود و حالا مي گويم كه خيلي سخت مي شود... واقعا" سخت مي شود... اما خب مي شود نشست گوشهء يك تاب و آرام آرام بالا رفت و بالا رفت تا رسيد به قله هاي هميشه برفي نقاشيها...رسيد به شعاعهاي يك در ميان كو چك و بزرگ خورشيد... به خداي توي آسمان نقاشي... و مي شود تكه هاي بي قرار كودكي به زور چپانده در جيب مخفي را قدري آرام كرد... اما از همه سخت تر آن است كه تو بخواهي رژ لب و عينك بزني وپزشك باشي و بحث علمي كني و خانه دار باشي و تارهاي موي سپيدت را چك كني و فلش علت و معلول رابطه ها را پررنگ كني و در عين حال با حفظ سِمَت و تحت شرايط خاص كودكي كني... و اين از همه سخت تر است زيرا كه كودكي كردن يعني بي شرط بودن... از همه سخت تر است كه بايد باورت شود داري كودكانه كودكي مي كني و اين لباس بيش از هميشه برايت تنگ شده....

۱/۳۰/۱۳۸۹

Golden Time

در پزشكي عبارتي داريم به نام Golden Time كه زياد هم كاربرد دارد و معنا و مفهوم آن " كوتاهترين و بهترين زمان ممكن براي انجام يك اقدام تشخيصي و درماني در جهت بهبود بيمار " ميباشد... و ما عادت كرده ايم كه هر اتفاق بدي كه افتاد نسبتش بدهيم به همان گذشتن از Golden Time مناسبش... بسيار هم اصرار داريم كه بگوييم Golden Time! و اصلا" كاري نداريم كه مثلا" ترجمه اش مي شود زمان طلايي و اين حرفها... خيلي وقتها اگر اين Golden Time تمام شد و تو درست تصميم نگرفتي و عمل نكردي شايد چيزي پيش بيايد در حد فاجعه اي جبران ناپذير...
من آنقدر اين سالها درگير اين Golden Time ها بوده ام و انقدر دنبال زمان دويده ام تا نگهش دارم و ذخيره اش كنم مبادا مرز اين Golden Time سر برسد، كه امروز در نظرم براي هر اتفاقي هر چند كوچك يك Golden Time دارم... يعني من تنها نه! همه از اين Golden Time ها دارند فقط شايد اسمش دقيقا" همين نباشد... اما چيزي است، يا نه! زمان محدودي است كه وقتي گذشت، وقتي تمام شد، وقتي Golden Time اش را رد كرد ديگر به درد نمي خورد، شايد فاجعهء جبران ناپذيري اتفاق نيافتد، امّا ديگر آن طور دلچسب و دوست داشتني و بي نظير نيست.... خب من هميشه توضيحات با مثال برايم خيلي مفهومتر بوده... اين Golden Time ي كه گفتم به اندازه تمام لحظه ها... و به اندازه تمام حادثه ها مثال دارد...
خوابيدن Golden Time دارد يعني وقتي از زمانش گذشت ديگر خواب به چشمت راه نمي برد، اصلا" هر چقدر هم كه بخوابي ديگرخستگيت به در نمي شود... نگاه كردن Golden Time دارد يعني وقتي حواست به عابر آن دست خيابان پرت شد، ديگر نگاهت بي جواب مي ماند... بوسيدن Golden Time دارد يعني وقتي هنوز لبانت مرز هوا را رد نكرده تلفن زنگ مي خورد، ديگر بوسه جايي ميان فضا گم مي شود و اگر هم پيدا شد ديگر آن بوسهء مطلوب تو نيست... دروغ گفتن Golden Time دارد يعني وقتي موقعيت مناسبش گذشت هر چقدر هم كه استاد باشي باز حتما" رسوا مي شوي!... اعتراف كردن Golden Time دارد يعني وقتي سكوت كردي و كشيش رفت و گوشي براي شنيدن آنسوي دريچه نبود، ديگر تا آخر دنيا حرفهايت توي دلت انبار مي شود... نازخريدن و ناز كشيدن Golden Time دارد يعني وقتي مغرورانه عبور كردي و بي تفاوت گذشتي و زمان گذشت ديگر قهر دلدارت آشتي دنبال نخواهد داشت...

ولي اشتباه نشود! چيزهايي هم هست كه اصلا" Golden Time سرشان نمي شود، زمان و محدوديت ندارند...هميشگيند... ابديند...اصلا" ازلي بوده اند كه ابدي مي شوند!... مثل دلتنگي... مثل دوست داشتن... مثل عاشقي... اينها  Golden Time شان تا آخر دنياست... تا آخر نفس كشيدن...و تا بينهايت تمام Golden Time هاي حياتي موجود...


ناتانائيل! واي اگر Golden Time تا تو نفس كشيدن به سر رسد و من هنوز نرسيده باشم...