۶/۱۳/۱۳۸۷

اي باد از آن باده نسيمي به من آور...

چشم که باز می کنم دوباره منم و آباژوری که هر شب ناخواسته تا صبح روشن می ماند... و پرده نارنجی که دیشب فراموشم شد بیاندازمش و نامهربانانه اولین اشعه های خورشید را مأمور بیدار شدنم می کند... دوباره منم و بغض فروخورده چند روزه ای که میهمان ناخوانده خوش نشین گلویم شده و داستان کنگر و لنگر را حفظ حفظ است!... بعد از مدتها زودتر از همسرم از خواب بیدار شده ام... شاید هم باید این همدستی نامهربانانه پرده ها و خورشید را به فال نیک بگیرم و صرف مهربانیهای همسرم کنم که بی گناه محکوم است به تحمل بغضهای گاه به گاه من و دلتنگی و غم دم به دمی که سلطه طلبیش را خوب پاسخ می دهم و به هر وسعتی که بخواهد میدانش می دهم... دوباره منم و دفترچه آبی که با یاداوری کارهای رنگ به رنگ دوست نداشتنی امروز به من دهن کجی می کند... تند و تند مهربانی می کنم! ... راه می روم و می دوم و گاهی می پرم! و با هر خطی که روی لیست کارهای به اتمام رسیده می کشم دهان آبی دفترچه را صافتر می کنم... تا بالاخره تنها و فارغ می شوم... همهمه تکراری بی هویت تلویزیون را خاموش می کنم و با سیب خوش عطر همیشگی خودم را پرتاب می کنم در آغوش قرمز نرم همیشه باز کاناپه... و فرو می روم و غرق می شوم در خاطراتی که نمی دانم سفید بود یا نقره ای... نمی دانم چند روز پیش بود یا چندین سال پیش... نمی دانم حریر بود یا مخملی... نمی دانم طوفان بود یا نسیم... نمی دانم آب بود یا سراب... نمی دانم آفتاب بود یا شهاب... نمی دانم گریه بود یا خنده... تنها می دانم که سپیدیش روحم را روشن کرد و برق نقره فامش چشمانم را نوازش داد... می دانم که لمس اکنونیش می گوید که شاید همین نزدیکیهاست و ژرفای اثرش مرا به شک می اندازد که شاید روزگاری دور بوده... می دانم که لطافت حریرگون داشت و سخاوت نرم مخملی... می دانم که هیجان و تلاطم طوفانی آورد و آرامش و خنکای مطبوع نسیم هدیه کرد... می دانم که به سان آب تشنگیم را فرونشاند و همچون سراب سرگشته ترم کرد... می دانم که گرمی و مهر آفتابی داشت امّا چونان شهاب گذری کرد و نماند... می دانم که شور بینظیرش شادترین خنده ها را ارمغان آورد و غم خجسته اش عمیقترین گریستن را می طلبید......
نمی دانم از آن من بود یا از آن تو... اصلا" نمی دانم آمد یا نیامد... بود یا نبود... بیداری بود یا رویا... تنها می دانم که نمی خواهم رنج اسارت و حقارت را حس کند برای گنجانده شدن در قفس طلایی کلمات و واژه ها... چه بیداری باشد و چه رویا... فقط اینکه مرا سپید و نقره ای و حریر و مخملی کرد... هم طوفان شدم هم نسیم... خود خود آفتاب بودم و شهاب یکه تاز آسمان کبود... خندیدم و گریستم و آب و سراب را کنار هم دیدم و تجربه کردم... و اکنون لبریز و سرشار از این همه شور و رنگ و مستی دلم می خواهد که بغض فروخورده حرفهای نگفته ام مبدل به اشک شود... اشکی که همراهم باشد و مهیایم کند برای سفر دوباره و دوباره به لطافت و مخمل لحظه هایی که هنوز نیامده خاطره می شود....

ناتانائیل! "بی اشک چشمان تو ناتمام است..."

هیچ نظری موجود نیست: