پشت چراغ قرمز، نگاهم میخکوب تلالؤ چشمان درشت و خسته پسرک آدامس فروش، در میان صورت شاید چند روز نشسته اش می شود. تو گویی صدایم می کند. شیشه را پایین می دهم، دستهای کوچک و خشکیده اش جعبه آدامسها را محکم چسبیده، می گویم همه اش را می خواهم. شمارش معکوس به انتهایش نزدیک می شود ۶ ۵ ۴ ۳... جعبه را روی داشبورد می گذارد، کیفم را بر می دارم، صدای بوق ممتد ماشینهای پشت سر وادار به حرکتم می کند و پاهای کوچک خسته ای که از پی ماشین می دود. سرعتها بالاست، نمی توانم توقف کنم. از کمی جلوتر دور می زنم و بر می گردم. وای پسرک نیست! از دوستانش سراغش را می گیرم اما انگار چنین کسی هیچ وقت اینجا نبوده است. جعبه آدامس بر روی داشبورد دهن کجی می کند.
خدایا! باز نیّتم ناب نبود؟ یا باز ریا کاری بین من وتو؟ گناه آن چشمان خسته چه بود که قربانی بازی ما شد؟
هنوز جعبه آدامس روی داشبورد است و من سرگشته آن تلالؤ نگاه و خرده ای خلوص حتی با خودم...
خدایا! باز نیّتم ناب نبود؟ یا باز ریا کاری بین من وتو؟ گناه آن چشمان خسته چه بود که قربانی بازی ما شد؟
هنوز جعبه آدامس روی داشبورد است و من سرگشته آن تلالؤ نگاه و خرده ای خلوص حتی با خودم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر