آن روز که آب به گردنم رسید از ترس دندان بر هم می ساییدم، آب بالاتر و بالاتر می آمد و من شجاعتر می شدم. تا اینکه آب از سرم هم گذشت.
و امروز مدتهاست که من اینجا زیر آب آرام و خموش ایستاده ام و انتظار می کشم.
اما، صدای این قورباغه که ابوعطا می خواند، آرامش خیسم را زایل می کند. گویی این آب از بخت خوش من سر بالا، یک نی تا صد نی را بالا می رود....
و امروز مدتهاست که من اینجا زیر آب آرام و خموش ایستاده ام و انتظار می کشم.
اما، صدای این قورباغه که ابوعطا می خواند، آرامش خیسم را زایل می کند. گویی این آب از بخت خوش من سر بالا، یک نی تا صد نی را بالا می رود....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر