۸/۱۲/۱۳۸۶

...

صبح هنگام، چشمانم به دعوت طنینی آشنا و آرام گشوده شد و گیسوانم سرمست نوازشی دل انگیز بود. گوشه گوشه اطرافم را کاویدم و اتاق خالی خالی بود. اما پر بود و سرشار از حس رخوتناک بودنی مهربان.
خدایا! پس حق داشتم آن سنگ سرد سخت را که هیچ قرابتی با گرمی پر عاطفه او نداشت، دروغ پندارم. و میدانستم که آن نگاه ساکن از پشت شیشه های قاب تیره، شوخی ساده ای بیش نیست.
من چشم بر هم می نهم و آنقدرصبر می کنم تا دوباره همان نوازش دل انگیز پریشانی گیسوانم را صفا دهد وهمان طنین آشنا و آرام دیدگانم را برای دیدار دوباره اش فرا خواند. چشمانم را محکم بر هم می فشارم و می فشارم و منتظر می مانم.

چقدر امشب دلتنگ و بیتابم. خدایا نگذار چشمانم زیاد بسته بماند.

هیچ نظری موجود نیست: